چهارشنبه ششم خرداد 1388
خداحافظ آقای رئیس جمهور!
مروری بر اولین نطق انتخاباتی محمود احمدی نژاد از شبکه اول سیما
خیلی مشتاق بودم ببینم چه می گویید و تا شروع کردید مطلبی توجه من را جلب کرد.
اولین مسئله کاغذی بود که در دست شما بود. این کاغذ از چند نظر قابل تامل است. اول اینکه شما بر خلاف خیلی از سیاستمداران در 4 سال اخیر در هیچ کدام از سخنرانی ها از روی نوشته با مردم سخن نگفتید. همیشه این ذهن سرشار شما بود که کلمات را کنار هم می چید و می آفرید و گاه هم ویران می کرد و این موضوع همیشه ذهن من را به خود مشغول کرده بود. چراکه معتقد بودم خیلی از اظهار نظرهای دردسر ساز شما جدای تفکرتان به فی البداهه گویی هم ربط دارد و امشب و این کاغذ... بی شک باید بگویم این کاغذ برای من مفهومی جز این نداشت که شما نوشته تان را خودتان ننوشته اید و این شما را در ابتدای امر در هم شکست.دوم اینکه این کاغذ یک کاغذ معمولی بود و این دردسرهای شما را بیشتر میکرد. بر خلاف آقای رضایی که ایشان هم کاغذی در دست داشت که پشت آن پرینت رنگی گرفته شده بود؛ کاغذ شما خیلی حقیر بود. کاغذی چروک و درب و داغان که باز هم گوشزد می کرد شما به عنوان یک رئیس جمهور از آداب اولیه پوشش و دیسیپلین کاری خود غافلید و به "روان شناسی دیدار" هیچ توجهی ندارید. خوب دیکته شده بود و سعی کردید خوب اجرا کنید اما نشد.
دومین مطلبی که توجه مرا جلب کرد نوع گفتار شما بود. شما با لحن معمول خودتان سخن نمی گفتید. شما همیشه به آدمی معروف بودید که برای عامه مردم سخن می گویید اما این دفعه نوع به کار رفتن افعال و جمله بندی های شما خالی از لحن عامه بود و گاهی که خودتان می شدید و به کاغذ نگاه نمی کردید این دوگانگی لحن شدیدا آزاردهنده و در اصطلاح ادبی این "پریشانی گفتار" عدم توجه را باعث می شد. علت هم آنست که شما امشب حتی خودتان هم نبودید؛ چه برسد به کسی که می خواستید بگویید هستید.
مسئله بعدی مربوط به حرف های شماست. من دوبار در این فاصله یک ساعت حرف هایتان را گوش دادم و موفق شدم "کلیدواژه" حرف هایتان را پیدا کنم: "ملت ایران ". البته کار دشواری نبود چون با حساب من حداقل این کلمه را بیش از 3 بار در دقیقه به کار بردید. بازی با این کلمه تا حد شعارزدگی مفرط ادامه پیدا کرد و آنقدر گفتید تا "ملت ایران" خسته شوند.
آقای رئیس جمهور. شما خیلی ملت ایران را کوچک فرض کردید و با این تعاریف شعارزده سعی کردید به اصطلاح عامیانه (می خواهم مثل خودتان سخن بگویم): "خرمان کنید" اما نشد. من میدانم چرا نشد. چون شما بر خلاف همه نظرها حرف زدید.
شما سعی کردید سنجیده سخن بگویید، برخلاف همیشه. سعی کردید عاقلانه سخن بگوئید، برخلاف همیشه.
سعی کردید رسمی سخن بگوئید، برخلاف همیشه.
سعی کردید ما را و "ملت ایران" را بزرگ کنید، برخلاف همیشه.
سعی کردید به ما عزت دهید، برخلاف همیشه.
شما سعی کردید با ادب باشید، برخلاف همیشه و اینها ما را خیلی آزار داد.
آقای رئیس جمهور، من فکر میکنم مشاور روانشناسی و گفتار و سخنرانی شما هم مانند مشاور پوششتان و مانند برخی از اعضای سرشناس کابینه تان همه مدرکشان جعلی است. این را یقین دارم.
آقای رئیس جمهور شما امشب حرفی برای گفتن نداشتید و این هم آزاردهنده بود چون حدود نیم ساعت نشستیم و شما را تحمل کردیم. گفتم: امشب شما بر خلاف نظر همه حرف زدید و این کار را سخت کرد اما گاهی هم سعی کردید به نظرها احترام بگذارید:
شما همه چیز را گردن دولت های قبلی انداختید، مثل همیشه.
شما حاصل همه انقلاب را در خودتان دیدید، مثل همیشه.
شما وقتی نام "ملت ایران" را می بردید – و من مطمئنم برای این کار دهانتان را آب نکشیده بودید- به خودتان اشاره می کردید، مثل همیشه.
شما همه ملت را خودتان می دانستید و خودتان را عقل کل،مثل همیشه.
شما ما را آدم حساب نکردید، مثل همیشه.
شما به ما آمار تکراری دادید، مثل همیشه –این جزء دفعاتی بود که به کاغذ نگاه نکردید، مثل همیشه-
و شما به ما دروغ گفتید، مثل همیشه.
پرزیدنت احمدی نژاد. شما تمام شدید. این آخرین ترکش هایی بود که شلیک کردید و خودتان غافل بودید. شما چهار سال قبل را مثال زدید. گفتید مردم خسته شده بودند و به شما رای دادند. اما من به شما راستش را می گویم.
مردم سیری زیر دلشان زده بود و می خواستند تنوع طلب باشند.
مردم خاتمی را دادند و شما را گرفتند و مطمئنم پشیمانند. مردم آزادی را دادند و گشت ارشاد را گرفتند. انجمن اسلامی را دادند و بسیج را گرفتند.
آزادی بیان را دادند و سرکوب را گرفتند.
مردم شادی را دادند و یاس را گرفتند.
مردم سفره های قناعت خودشان را دادند و سفره های خالی پر از وعده نفت شما را گرفتند.
مردم دینشان را دادند و شما را گرفتند.
مردم دنیایشان را دادند و شما را گرفتند.
مردم اشتباه کردند و مردم از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شوند.
امروز تمام ولیعصر سبز بود و این یعنی پایان شما.
خدا حافظ آقای رئیس جمهور

