تبليغاتX
تیمچه نوید الدوله

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

دختر کلهر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد!!!

 

 

kalhor-2261

دختر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد

 

نرگس کلهر، فرزند مهدی کلهر مشاور رسانه ای محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران بعد از شرکت در جشنواره فیلم حقوق بشر نورنبرگ آلمان، از آن کشور تقاضا پناهندگی کرده است.

خانم کلهر برای نمایش فیلم "دار خیش" که در باره شکنجه است، به آلمان سفر کرده بود اما آنطور که به بی بی سی فارسی گفت بعد از شرکت در این جشنواره و انتشار اخبار مربوط به آن، به دلیل نگرانی از احتمال برخورد دولت، تصمیم گرفته درخواست پناهندگی کند.

این در حالی است آقای کلهر در گفتگو با خبرگزاری مهر گفته "گمان می کنم که او (نرگس) توسط دشمنان مملکت اغفال و نقش ابزار تبلیغاتی آنها را ایفا کرده است."

مشاور رئیس جمهور ایران به دخترش توصیه کرده "ابزار دشمن علیه کشورش نشود و راهی را نرود که بازگشتی در آن وجود ندارد."

خانم کلهر در پاسخ پدرش به بی بی سی فارسی گفت که اگر توسط دشمنان اغفال شده بود، حتما جای بهتری برای ماندن به او داده می شد و دیگر لازم نبود که به کمپ پناهندگان برود.

خانم کلهر که 25 سال دارد، گرافیک و سینما خوانده و فیلم "دار خیش" را با اقتباس از رمان فرانتس کافکا ساخته است. در این فیلم به وسیله دستگاه شکنجه که "خیش" نام دارد گناه زندانیان بر بدن آنها حک می شود و خانم کلهر این بخش را با تاریخ ایران پیوند داده است.

این فیلم یک سال پیش ساخته شده و خانم کلهر آن را برای جشنواره فرستاده و از آن طریق به آلمان آمده است.

آقای کلهر در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال پیش از آقای احمدی نژاد حمایت کرد و ظاهرا همین مسئله به جدایی از همسرش که در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند، منجر شده است.

آقای کلهر می گوید که "مادر او (نرگس) به دلیل این که من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد."

آقای کلهر گفت: "پس از جدا شدن بنده از همسرم، نرگس به خواست خود با مادرش زندگی می کرد."

مشاور رئیس جمهوری ایران تاکید کرده که در یک سال گذشته فرزندش را ندیده است و اگر "نرگس پارچه سبز به دستش بسته و با رسانه های غربی مصاحبه کرده به خود او مربوط است."

آقای کلهر اواخر سال گذشته کتابی به نام "نامه هایی به فرزندم در باره آزادی" نوشته و آن را به دخترش نرگس تقدیم کرده است

 

 

نوشته شده توسط در 19:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

اولين ديدار «امت فاکس» از رستوران سلف سرويس!

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از
رستوران سلف سرويس؛

 هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن
زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين
نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او
از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه
بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل
بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من
حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي
به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي
پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه
پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به
قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره
کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد،
انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن
را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي
غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس
است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما
قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن
چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده
ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از
جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي
خواهيم،برگزينيم.

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد ...

نوشته شده توسط در 17:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

میرحسین موسوی , از گذشته تا کنون

 

میرحسین موسوی , از گذشته تا اکنون
 
 








































نوشته شده توسط در 8:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

من یک انسانم... (غادة السمان)

 

غادة السمان (تیمچه نویدالدوله)

من یک انسانم

 غادة السمان  شاعره ای توانا از سوریه



 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم

 

غادة أحمد السمان هي كاتبة وأديبة سورية ولدت في دمشق عام 1942 لأسرة شامية عريقة

نوشته شده توسط در 22:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

آقای احمدی نژاد و سازمان ملل ...

 

 

 

حاشیه سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل

عکس اول مربوط به سخنرانی آقای اوباما و عکس دوم مربوط به سخنرانی آقای احمدی نژاد!!

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

نمیدانیم از دیدن این صندلی های خالی باید خوشحال بشویم یا ناراحت...

 


صحنه اي که مانند تير در قلب مادر "ندا" نشست

 

هنگامي که خبرنگار شبکه سي بي اس در جريان مصاحبه با احمدي نژاد در مورد مرگ ندا آقا سلطان و ساير کشته شدگان سؤالي را مطرح نمود و عکسي از آنها به احمدي نژاد نشان داد ، محمود احمدي نژاد با نشان دادن عکس "مروه الشربيني" پاسخ خبرنگار را داد.

صحنه اي که ميليون ها ايراني را شوکه کرده است و مانند تير در قلب مادر ندا و ساير قربانيان حوادث پس از انتخابات نشست ، احمدي نژاد با اين حرکت زننده خود تلويحا خون زن مصري را از خون دهها جوان کشته شده در اعتراض هاي خياباني در ايران رنگين تر دانست.

حال اين سؤال مطرح است که آيا کشته شدن يک زن مسمان مصري توسط يک يهودي افراطي مجوزي براي کشتن جوانان ايراني است؟

سؤالي که بسيار بي مورد به نظر مي رسد ولي حرکت احمدي نژاد تفسيري جز اين ندارد
.

احمدی نژاد (رهایی)

  احمدی نژاد (رهایی)

نوشته شده توسط در 22:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين (بند متادون)، کميته گزارشگران حقوق بشر

شبنم مددزاده، نايب دبير شورای تهران دفتر تحکيم وحدت در روز يکم اسفند ماه ۱۳۸۷، توسط نيروهای امنيتی بازداشت گرديد. وی پس از گذراندن قريب به ۹۰ روز در سلول انفرادی به بند عمومی ۲۰۹ زندان اوين منتقل شد. علی رغم صدور قرار وثيقه دستگاه امنيتی با آزادی وی مخالفت نموده است. وی طی روزهای اخير همراه با تعداد ديگری از زندانيان ديگر به قرنطينه نسوان زندان اوين موسوم به بند متادون انتقال يافته است. نامه زير توسط اين دانشجوی زندانی از قرنطينه زندان اوين نگارش يافته و از سوی کميته گزارشگران حقوق بشر منتشر می شود.


به نام آزادی، آگاهی و عدالت

اوين، مدرسه عشق

روزهای آخر زمستان بود که تربيت معلم را به ناچار رها کرده و به اوين آمدم، من که بايد در ميان هم دانشگاهی و هم کلاسی هايم ترم ششم از تحصيلم را ادامه می دادم، اکنون بند ۲۰۹ زندان اوين پذيرای زندگی و تحصيلم شد. درست از اولين روز ماه اسفند، پا در يک مدرسه نهادم، جايی که با تمامی مدارس دنيا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلول ها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها يک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، هم کلاسی هايی نه هم سن که هم دل از هر گروهی، روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هر مسلکی؛ مسلمان، بهايی، مسيحی و .. به کلاست می آيند. سينه های ديوارها، تخته های سياه و به جای يک معلم، هزاران معلم عاشق درس هايشان را روی ديوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کار بود" ، " اندکی صبر، سحر نزديک است"، " فاصبرو ان الله مع الصابرين"، " آيا فريادرسی هست؟"،" اگر تنهاترين تنها شوم بازم خدا هست"... و تو بايد خود درس هايت را بياموزی، درس هايی که تا به حال پشت هيچ نيمکتی و از زبان هيچ معلمی نشنيده بودی و روی هيچ تخته سياهی نوشته نشده بود.

آری من ترم ششم از دانشگاه را در يک مکان ديگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جديد آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هر روزش در سلول های انفرادی به اندازه ۱۰ روز می گذشت و من ۷۱ روز را اينگونه گذراندم.

بازجويی های مستمر، بی خبری از وضعيت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که بايد تحمل کنی!

" چو عاشق ميشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد"

ولی آنچه که من در اولين درسم در کلاس کوچکم آموختم اين بود که داشتن تحصيلات عاليه، مطالعات زياد يا نويسنده ای خوب بودن و .. هيچ کدام نميتواند در برابر " موج های خون افشان" ياريت کند، آنچه که بايد داشته باشی تا " ناخدايت" بشود و عبور از اين "دريا" را ميسر کند دلدادگی است. راستی می بايست عاشق باشی، عشق به زندگی، به يک لحظه نفس کشيدن در هوای آزاد و ..

نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شيوه رندان بلاکش باشد"

و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجويی و در برابر چشم مراقبانی که شبهه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراری و صادقانه را در برگ هايی با نشان " النجاه فی الصدق" پس ميدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! يادداشت عدالتخواهی به قاضی می نويسی و بدين ترتيب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در ۲۰۹ اوين به پايان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نيمکت های هميشگی بدهم و آخرين روزهای بهار ۸۸ را همراه دوستان و هم دانشگاهی هايم باشم و با آنها به پيشواز روزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هيچ گاه در اينجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را. در اين سوی شهر،هيچ گاه بهار نمی شود چرا که هرگز" بهار از سيم های خاردار" نمی گذرد. دريغا، افسوس اين رويارويی شد که آن روزها همواره در خواب می ديدم، رويايی که هيچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشيد. روزهای داغ تابستان با نسيم خنک " اميد به آزادی" برايم قابل تحمل می شد ولی..

اکنون بارانهای پاييزی که هر شب بويش از پنجره سلولم، روحم را بی وثيقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برايم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از اين تنگی و وحشت " زندگی مثل هميشه جاريست".

آری بارانهای پاييزی شروع به باريدن کرده اند و زمين با گام های بلند به استقبال پاييز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماه آغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد ،بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارد دانشگاه ديگر شدم:" بند متادون" که هيچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و يا کوچکترين شباهتی به دانشگاه زيبايم. اما دل، ناشکيب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرام گرفتن در سايه بيد کهنسال دانشکده رياضی است. جايی که بعد از چند قدم به ديوار نرسی و نفسی عميق خنکی را به ريه هايت نريزد.

شبنم مددزاده
بند متادون/مهرماه ۱۳۸۸
نوشته شده توسط در 19:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر 1388

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

دیوار دفاعی فوتبالیست های ایران (البته از نوع مونث)

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!



 

 
نوشته شده توسط در 21:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

قضیه راهبا !! يك داستان عجيب

اینکه دیگه سیاسی نیست!

 

 

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
 
 
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

 

 

 


رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

 


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

 


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

 


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

 


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

 


مرد تصميمش را گرفته بود... او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

 


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

 


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

 


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

 


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

 

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

 


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

 


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت... او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


..

 


........اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

نوشته شده توسط در 12:3 |  لینک ثابت   •