تبليغاتX
تیمچه نوید الدوله

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

اندر سخنان گهربار دولت نهم!!!

رییس جمهور:

با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف می‌شود!

فرار مغزها و سرمایه‌ها نداریم، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند!

امارات اگر پیشرفت کند، انگار ما پیشرفت کرده‌ایم!

بر خلاف نظر بقیه ، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه ، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ می‌کنند!!!

مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می‌گیرند!

بر خلاف دولت‌های قبلی ما در انتخابات شوراها ، بی‌طرف عمل کردیم!

این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد!

۴۲ روزنامه علیه دولت می‌نویسند!

یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف می‌زند ، آن وقت شما بهش ایراد می‌گیرید؟

در کشور ما طی این دو ساله معجزه‌ی اقتصادی رخ داده!

گوجه‌فرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانه‌ی ما ۱۲۰۰ تومان است!

رشد تورم ۲۳ درصدی (گفته‌ی مرکز پژوهش‌های مجلس) دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است!

من نگفتم نفت را سر سفره‌ها می آورم!!

+ در سخنرانی من در مجمع عمومی سازمان ملل، يک نفر گفت که فلانی، يک هاله ای از نور صورت تو را فرا گرفته بود!

امروز همه به اين واقعيت معتقدند که در حال حاضر کشور را امام زمان مديريت می کند.

بعضی افراد بی ايمان می گويند که ما در هيات دولت، يک صندلی برای آقا خالی می گذاريم، در حالی که اگر آقا به هيأت دولت بيايد که تنها نمی آيند! با يارانشان تشريف می آورند!

ميانگين سن دانشمندان هسته ی ما، 17 سال است!

يک دختر 15 ساله در شيراز توانسته است در زيرزمين خانه شان، اورانيوم را غنی کند!

با چاقوی زنجان، دشمنان اين مملکت را به دو نيم می کنيم!

آقای مشايی مظلوم واقع شدند! ايشان هيچ گاه نگفتند ما با ملت اسرائيل دوست هستيم! (بلکه ايشان گفتند ما با مردم اسرائيل دوست هستيم!)

روشنفکران، به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند!

سران کشورهای دنيا برای نزديکی با کشور ما صف کشيده اند، مثل اين پيرزن ها که در صف زنبيل می گذارند!

(در کنفرانسی در آمريکا فرمودند:)من می خواهم يکی دو نکته بگويم، وان، تو پوينت!

آقای کردان مظلوم واقع شدند و استيضاح ايشان غيرقانونی است!

50 درصد جابه جايی ها در تهران، می تواند با منوريل انجام شود!

هرگز نمی گذارند که اوباما رئيس جمهور آمريکا شود!

بهای کنونی نفت(150دلار در سال86) بسيار پايين است و من پيش بينی می کنم که نفت به 200 دلار هم برسد!

من به آقای علی آبادی گفتم که خودت با قدرت وارد فوتبال شو و فدراسيون فوتبال را اداره کن!

عده ای می گويند که بازار آزاد همه چيز را حل می کند، ولی من به شما می گويم که بازار آزاد برای دزدها و سارق هاست!

روز بسيج، نقطه ی عطف تاريخ بشريت است!

 

+اسفنديار مشايی(رئيس سازمان ميراث فرهنگی)

مردم ايران با مردم اسرائيل و آمريکا دوست هستند.

مردم آمريکا از بهترين مردم های جهان هستند!

امروزه ديگر نمی توان با دين جهان را اداره نمود و دوران حکومت دين بر جهان به پايان رسيده است!

+محمد علی آبادی (رئيس سازمان تربيت بدنی)

من خودم ديدم که نامجو مطلق توپ را استپ کرد و توپ افتاد جلوی پای اسمائيل مطر!(نامجو مطلق 15 سال قبل از اين که "مطر" فوتبال خود را شروع کند، از فوتبال خداحافظی نموده بود!)

مردم در سفرهای استانی به ما فشار می آورند که ليگ فوتبال را 30 تيمی کنيم!

عملکرد برنامه ی "نود" بر ضد نظام جمهوری اسلامی است!

در المپيک پکن، موفق بوديم!

نام تيم پرسپوليس بايد به پيروزی تغيير داده شود، همان طور که مردم در انقلاب شعار می دادند: استقلال، پيروزی، جمهوری اسلامی!

(همچنين محمد دادکان، يادداشتی را به خبرنگاران نشان داده بود که محمد علی آبادی، با خط خودش، تيم ملی را با 12 نفر، ارنج کرده بود!)

+فاطمه رجبی (همسر سخنگوی دولت):

احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم است!

غلامحسين الهام (سخنگوی دولت) :

مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمی‌کنند ، چون بر خلاف دولت‌های دیگر به دولت نهم اعتماد دارند!

+خبر برکناری وزيران اقتصاد و کشور، دروغ سيزده است که رسانه ها ساخته اند!

دولت مخالف طرح امنيت اجتماعی است!

"نفت" بو می دهد و نمی توان آن را سر سفره های مردم آورد!

عبدالرضا مصری (وزیر رفاه) :

جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است! (یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر می‌برند!)

+(در مراسم تقدير از بازنشستگان از نمايندگان مجلس، هنگامی که عده ايی از افزايش قيمت ها صحبت کردند و به عنوان مثال گرانی تخم مرغ را ذکر نمودند، ايشان فرمودند:)عجيب است که اين روزها همه تخم مرغ خور شده اند!

اعلام خط فقر به چه درد می خورد. اين که به مردم بگوييم اگر 300 هزار تومن حقوق بگيريد، فقير هستيد، به جز آن که از نظر روانی برای آن ها مساله ايجاد می کند، چه فايده ای دارد؟

+کردان(وزير برکنار شده کشور):

(خطاب به دانشجويان در کلاس): اين طور درس خواندن شما فايده ای ندارد، بايد می بوديد و می ديديد که ما در دانشگاه آکسفورد چگونه درس می خوانديم!

(در روز استيضاح): شهيد بهشتی هم مانند بنده، همواره مورد اتهام و دورغ پردازی دشمنان بود!

اين استيضاح باعث شاد شدن راديوهای اسرائيل و آمريکا می شود!

 


نوشته شده توسط در 10:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

از نفت تا سيب زمينی

سيب زميني از اولش كه ايران نبود؛ بعدها وارد شد. يكي به شاه قاجار گفت: بگو سيب زميني وارد كنند كه هم قيمت مناسبي دارد و هم نمي گذارد مردم از گشنگي بميرند؛ آن قدر كه نشاسته دارد عين نان ! شاه قاجار هم گفت: خب ! سيب زميني براي من چه نفعي داره؟

از سر دادن شعار آوردن نفت سر سفره مردم در چهار سال قبل توسط آقاي رييس جمهور فعلي، تا توزيع بي سر و صداي سيب زميني رايگان بين مردم در آستانه انتخابات توسط ماموران وزارت كشاورزي، كه بالاخره ديروز بعد از ماه ها مجبور شدند بگويند به علت مازاد توليد بوده، راهي طولاني نيست؛ كافيست كسي كه قول مي دهد براي نفت سر سفره، آن قدر زور داشته باشد كه پوزه اقتصاد مملكت را به زمين بمالد آن وقت براي مردم مهم نخواهد بود نفت را بشكه اي مي فروشند و سيب زميني را كيلويي؛ فقط كافيست سفره خالي نماند.

شاه قاجار اگر به دنبال رأي بود و منافع مردم سالاري را مي دانست، ديگر سئوال نمي كرد: خب! سيب زميني براي من چه نفعي داره ؟!

نوشته شده توسط در 19:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

زنده باد تساوي...

ما به مردها گفتيم: مي‌خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين‌قدر اصرار مي‌كنيد، قبول و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين‌قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن‌ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي ‌كه بايد به‌اش رسيدگي مي‌كرديم و دسته چك و حساب كتاب‌هايي كه مهم بودند.. با ‌رئيس دعوايمان مي‌شد و اخم و تَخم‌اش را مي‌آورديم خانه سر بچه‌ها خالي ‌مي‌كرديم. ماشين ما هم خراب مي‌شد، قسط وام‌هاي ما هم دير مي‌شد.. ديگر با هم ‌مو نمي‌زديم. آن‌ها به وعده‌شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي‌هاي بي‌پايان يك ‌مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن‌ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح ‌نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب‌هايمان نبود. شمشير دسته ‌طلا؟ تپانچة ماشه نقره‌اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه‌اي كه با آن سر مردها را ‌مي‌بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه‌اي كه هر مادري به دخترش مي‌داد و خيالش ‌جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي‌ها ‌به‌اش مي‌گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه ‌معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه‌روي ‌هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو ‌درمي‌آورديم، در عضله‌هاي روحمان جاري نبود.

سال‌ها بود حسودي‌شان مي‌شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي‌توانيم با ذوقي ‌كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله‌اي ‌كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي‌توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن ‌كيف كنيم. بي‌حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با ‌چشم مسلح هم نمي‌ديدند و ما مي‌ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و ‌آن قديم‌ها بعضي از ما اين را مي‌دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي‌دانست. ‌وقتي زني از شوهرش از بي‌ملاحظگي‌ها و درشتي‌هاي شوهرش شكايت داشت و ‌هق‌هق گريه مي‌كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي‌گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل ‌عيبي حرف مي‌زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي‌دانست مردها از بخشي ‌از حقايق هستي محروم‌اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات ‌جهان لطيف است.

مادربزرگ مي‌گفت كار زن‌ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان‌بري ‌بود كه زن‌ها آدرسش را داشتند و يك‌راست مي‌رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي‌مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي‌شويم. رئيس شركت به‌مان ‌بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي‌كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و ‌شامپو و وايتكس و شيشه‌شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده‌ايم و داريم به زحمت ‌نايلون‌ها را مي‌بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن‌ها هم بن داشته‌اند و ‌خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي‌كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را ‌درمي‌آوريم و بلندبلند مي‌خنديم و بارهايمان را مي‌كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ ‌بدبخت بود كه در آن خانه مي‌شست و مي‌پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه ‌آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي‌اندازيم. مهندس ‌معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي‌شويم. مردها ‌مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي‌كنند. ما مي‌توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي‌گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و ‌شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي‌كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده‌ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي‌مان شب توي رختخواب مثل كنده‌اي چوب راحت مي‌خوابد و آن يكي مدام غلت مي‌زند، چون دست و پاهايش درد مي‌كنند. چون صورت اشك‌آلود بچه‌اي مي‌آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته‌اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي‌ها او را ببرد پيش بچه‌هاي خودش. نيمة گمشده شب‌ها خواب ندارد. مي‌افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي‌زند.

 

مادربزرگ سنت‌زده و عقب‌افتادة من كجا مي‌توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده‌ايم؛ پس

زنده باد تساوي!!!

نوشته شده توسط در 19:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

دروغ گفتن براي دولت‌نهم مباح شده!!!

داريوش قنبري نماينده مجلس : دروغ گفتن براي دولت‌نهم مباح شده

سخنگوي فراكسيون خط امام گفت:« توزيع پول براي خريد آرا در انتخابات رياست جمهوري از سوي دولت نهم براي اولين بار رخ نمي دهد، بلكه رييس اين دولت در انتخابات گذشته درآمد شهرداري را هزينه انتخابات كرد.»

داريوش قنبري در گفتگو با «پارلمان‌نيوز»، با تاييد انتقادات مير حسين موسوي از آنچه عملكرد ضعيف دولت احمدي نژاد خواند، گفت:«اين انتقادات به دولت وارد است و جزء دغدغه‌هاي عمومي اصلاح طلبان است.»

وي ادامه داد:«آقاي موسوي خودشان عنوان كردند به دليل نگراني هايي كه داشتند وارد صحنه انتخابات شدند و در دوران هاشمي و خاتمي چون حركت رو به جلويي بوده در آن زمان‌ها احساس چنين حضوري نداشتند.»

قنبري با بيان اينكه بحث دروغ گفتن براي دولت نهم به يك امر مباح تبديل شده است گفت:«شما با يك تحليل مختصر از همين مصوبات سفرهاي استاني مي‌توانيد دريابيد به چه اندازه دولت به مردم دروغ مي‌گويد و صداقت از طرف دولت به فراموشي سپرده شده است.»

سخنگوي فراكسيون خط امام تاكيد كرد:«با عملكرد دولت احمدي‌نژاد اعتماد مردم به نظام رو به سستي گذاشته و اين خطري براي نظام است.»

نماينده ايلام درباره پخش سيب زميني مجاني ميان مردم از سوي دولت و اشاره ميرحسين موسوي به اين اقدام دولت گفت:«اين اقدامات همه در راستاي انتخابات ‌است.استراتژي دولت نهم دادن پول واخذ راي است.»

قنبري تصريح كرد:«با توجه به اينكه احمدي نژاد انديشه قابل عرضه‌اي ندارد كه از طريق آن راي بگيرد به شيوه‌هاي ديگر رو مي‌آورد.»

عضو كميسيون اجتماعي مجلس خاطر نشان كرد:«بحث هدفمندسازي يارانه‌ها كه اينقدر در دولت به دنبال آن بودند در همين راستا بود.»

وي گفت:«هدف اصلي دولت از هدفمند‌سازي يارانه ها اين بود كه در دو سه ماهه اول سال پولي را بين مردم پخش كنند اما آثار و عواقب بعدي آنرا براي آحاد جامعه در نظر نمي‌گرفتند.»

نماينده ايلام مدعي شد:«مي‌خواستند با توزيع پول راي بخرند از آن شيوه كه به نتيجه نرسيدند حالا از شيوه‌هاي مثل توزيع سيب زميني مجاني بين مردم رو آورده‌اند.»

نوشته شده توسط در 10:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

Welcome to Wall Street!!!

اگر در درک شرايط فعلي اقتصادي جهان مشکل داريد، ممکن است داستان زير به شما کمک کند:

 

روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم که ديدند اطرافشان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌ ميمون ها کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت ۱۰ دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش کشيدند. به همين خاطر مرد اين‌بار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايي‌ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم کمتر و کمتر شد تا روستايي ها دست از کار کشيدند و براي کشاورزي سراغ کشتزارهاي‌ خود رفتند. اين بار پيشنهاد به ۲۵ دلار رسيد و در نتيجه تعداد ميمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختي مي‌شد ميموني براي گرفتن پيدا کرد. اين‌بار نيز مرد تاجر ادعا کرد که براي خريد هر ميمون ۵۰ دلار خواهد داد ولي چون براي کاري بايد به شهر مي‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او ميمون‌ها را بخرد. در غياب تاجر، شاگرد به روستايي‌ها گفت: «اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشيد.» روستايي‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌هاي‌شان را روي هم گذاشتند و تمام ميمون‌ها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر کسي مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستايي‌ها ماندند و يک دنيا ميمون!

 

به وال‌استريت خوش آمديد ...

 
نوشته شده توسط در 9:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

كلاهبرداران بزرگ تاريخ!

هميشه دانشمندان يا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهايي كه قبلاً كسي آن را انجام نداده و يا با خلق اثري كه مشابه آن وجود نداشته، به تاريخ پيوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاريخ جايي براي خود دارند:

 


1- ويكتور لوستيگ victor lusti

سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنيا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بيش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه مي‌توانست زيرك‌ترين قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك) در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي كه بازار سهام به شدت رشد مي‌كرد و به نظر مي‌رسيد كه همه روز‌به‌روز پولدار‌تر مي‌شوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت ذاتي آمريكايي‌ها سود برد.


در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل!


ايده اين كلاهبرداري بعد از خواندن يك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ويكتور رسيد. در اين مقاله آمده بود كه برج ايفل نياز به تعمير اساسي دارد و هزينه اين كار براي دولت كمرشكن خواهد بود.


دينگ! زنگي در سر ويكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركي تهيه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون رياست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هايي با سربرگ‌هاي جعلي، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌اي دولتي و محرمانه در هتل كرئون(
creon) كه محلي شناخته شده براي قرار‌هاي ديپلماتيك و مهم بود، دعوت كرد.


شش تاجر سر وقت در سوئيت مجلل ويكتور حاضر بودند. ويكتور براي آنها توضيح داد كه دولت در شرايط بد مالي قرارگرفته است و تأمين هزينه‌هاي نگه‌داري برج ايفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراين او از طرف دولت مأموريت دارد كه در عين تألم و تأسف، برج ايفل را به فروش برساند و بهترين مشتريان به نظر دولت تجار امين و درستكار فرانسوي هستند و از ميان اين تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترين افرادند. ويكتور تأكيد كرد به دليل احتمال مخالفت عمومي، اين مسئله تا زمان قطعي شدن معامله مخفي نگه داشته خواهد شد.


فروش برج ايفل در آن سال‌ها زياد هم دور از ذهن نبود. اين برج در سال 1889 و براي نمايشگاه بين‌المللي پاريس طراحي و ساخته شده بود و قرار بر اين نبود كه به صورت دائمي باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر اين‌كه با ساختمان‌هاي ديگر شهر همچون كليساهاي دوره گوتيك و طاق نصرت هماهنگي نداشت، به محل ديگري منتقل شده بود و آن زمان وضعيت مناسبي نداشت. چهار روز بعد خريداران پيشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ويكتور به دنبال بالاترين رقم نبود، ‌او از قبل قرباني خود را انتخاب كرده بود؛ مردي كه نامش در كنار ويكتور در تاريخ جاودانه شد! آندره پويسون (Andre poisson). در بين آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترين بود و اميدوار بود كه با برنده شدن در اين مناقصه، يك‌شبه ره صدساله را طي كند و كلاهبردار باهوش به خوبي متوجه اين موضوع شده بود. ويكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحويل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور كه تاجر عزيز مي‌داند، زندگي مخارج بالايي دارد و او يك كارمند ساده بيش نيست و در اين معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ايشان را برنده كند و... آندره به خوبي منظور ويكتور را فهميد! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پويسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ايفل شد! فرداي آن روز وقتي آندره و كارگرانش به جرم تخريب برج ايفل توسط پليس بازداشت شدند، ويكتور لوتينگ كيلومترها از پاريس دور شده بود. در حالي كه در يك جيبش پول فروش برج بود و در جيب ديگرش رشوه!
 


2-
هان ون ميگه‌رن (Han Van Meegeren)



نقاش و كپي‌كننده آثار هنري، باهوش‌ترين و زبردست‌ترين جاعل تابلوهاي نقاشي، مردي كه سر نازي‌هاي آلماني كلاه گذاشت، مردي كه اگر كلاهبردار نمي‌شد، بي‌شك يكي از مهم‌ترين نقاشان قرن بيستم بود، در سال 1889 در هلند به دنيا آمد. از كودكي عاشق رنگ‌ها بود و در جواني با تأثير از نقاشي‌هاي دوره طلايي هلند، تابلوهاي زيادي خلق كرد. اما منتقدان، آثار او را بي‌روح و تقليدي و تكراري ناميدند و ميگه‌رن سرخورده از اين برخورد و براي اثبات توانايي‌هايش به منتقدان تصميم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلايي همچون فرانس هالس (
Frans Hals) و ورميه را كپي كند. ميگه‌رن با پشتكار زياد فرمول رنگ‌هاي قديمي و نحوه ساخت بوم‌هاي آن زمان را پيدا كرد. او كار را شروع كرد و آن‌قدر ماهرانه اين كار را انجام داد كه تيزبين‌ترين كارشناسان نيز از تشخيص بدلي بودن آثار ناتوان بودند و ميگه‌رن با اطمينان كامل، در نقش يك دلال، تابلوهايش را به‌عنوان آثار كشف‌شده دوره طلايي به مجموعه‌داران و گالري‌ها ‌فروخت. در همين دوران بود كه اروپا درگير جنگ جهاني دوم شد.


يكي از مشتريان پر و پا قرص او، مارشال گورينگ از سران درجه اول حزب نازي آلمان بود كه علاقه فراواني به آثار نقاشان هلندي داشت و تعداد زيادي از كارهاي ميگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد. اما زمانه بازي ديگري را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و ميگه‌رن به جرم فروش ميراث فرهنگي هلند به نازي‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خيانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود. ميگه‌رن در دادگاه واقعيت را ابراز كرد، اما هيچ‌كس حرف‌هايش را باور نكرد. تابلوهاي جعلي در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبيني قرار گرفت و همگي بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هيچ‌كس باور نمي‌كرد كسي بتواند با چنين دقت و ظرافتي اين آثار را جعل كند. ميگه‌رن از دادگاه درخواست كرد كه وسايل مورد نيازش را در اختيارش بگذارند تا در حضور همه يكي از آثار دوره طلايي جعل كند!


ميگه‌رن از اتهام خيانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنري به زندان محكوم شد و چند سال بعد درگذشت. ميگه‌رن به‌عنوان يك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتري اصلي او گورينگ از او زيرك‌تر بود. اسكناس‌هايي كه گورينگ در ازاي تابلوها به ميگه‌رن مي‌داد همگي تقلبي بودند!


3- فرانك ويليام آباگ‌نيل (
Frank William Abagnale
)‌


صاحب كلكسيوني از انواع كلاهبرداري‌ها، قاضي، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و كسي كه زندگي‌اش دستمايه ساخت فيلم «اگه مي‌توني منو بگير» شد، در سال 1948 در آمريكا به دنيا آمد. وقتي او 14 ساله بود، پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و اين ضربه روحي بزرگي براي فرانك بود. دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نيويورك رفت و در آنجا بود كه فهميد براي امرار معاش چاره‌اي به‌جز كلاهبرداري ندارد. پس از مدت كوتاهي او به يكي از حرفه‌اي‌ترين جاعلان چك بدل شد و چنان در كار خود مهارت پيدا كرد كه هيچ بانكي قادر به تشخيص جعلي بودن چك‌هاي او نبود. فرانك براي آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بليت با هواپيما سفر كند، ‌با جعل كارت‌هاي شناسايي و مدرك خلباني، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوايي پان‌امريكن جا زد و از امتياز خلبان‌ها براي مسافرت مجاني استفاده كرد. اين موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه دست پليس به او برسد، به شهر جورجيا فرار كرد و با هويت جعلي تازه‌اي، به عنوان يك دكتر در يك آپارتمان ساكن شد. از قضا در همسايگي فرانك يك دكتر واقعي زندگي مي‌كرد و به فرانك پيشنهاد داد تا در بيمارستان شهر مشغول به كار شود و فرانك اين پيشنهاد را پذيرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحي اطفال در آن بيمارستان به درمان بيماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئيزيانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلي لوئيزيانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط يكي از فارغ‌التحصيلان واقعي هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگير شود، از آنجا به ايالت يوتا گريخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبيا، در دانشگاه بريگام در رشته جامعه‌شناسي شروع به تدريس كرد!


او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگير شد و زماني كه پليس فرانسه اين موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند! فرانك به آمريكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولي پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.


فرانك آباگ‌نيل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پليس آمريكا همكاري مي‌كند و با تأسيس شركت آباگ‌نيل و شركا به بانك‌ها نيز مشاوره مي‌دهد!


4- حسين.ك

كلاهبردار وطني، مردي كه كاخ دادگستري را فروخت، حدود 70 سال پيش در شهريار متولد شد. ح.ك مردي بي‌سواد ولي باهوش بود و بي‌ترديد اگر تحصيلات مناسبي داشت، به يكي از بزرگان ادب و علم كشور بدل مي‌شد. اما او از جواني به راهي غير از آن كشيده شد. حسين.ك با كلاهبرداري‌هاي كوچك روزگار مي‌گذراند، اما اين كارها براي مردي با هوش او كارهايي كوچك محسوب مي‌شدند. تا اين‌كه يك روز طعمه بزرگ‌ترين كلاهبرداري خود را در جلوي در سفارت انگليس شكار كرد؛ دو توريست آمريكايي (و طبعاً احمق!) كه به دنبال خريد يك هتل در ايران بودند. ح.ك آنها را به دفترش كه در خيابان گيشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پيشنهاد خريد يك ساختمان بزرگ و مجلل را به قيمت بسيار مناسب داد. اين ساختمان، كاخ دادگستري بود كه در خيابان خيام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستري از آن استفاده مي‌شود. قرار بازديد از كاخ براي فرداي آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطميع اتاقدار وزير وقت دادگستري، دفتر كار وزير را براي مدت يك‌ساعت اجاره كرد. فرداي آن روز قبل از آمدن مشتري‌ها، 200 جفت دمپايي پلاستيكي تهيه كرد و جلوي در اتاق‌هاي كاخ كه يك ساختمان اداري محسوب مي‌شد و در آن ساعت خالي بود، گذاشت. به اتاق وزير رفت و منتظر شكارهايش شد. آمريكايي‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتي مشتري‌ها درخواست ديدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپايي‌ها، آنها را منصرف مي‌كرد. مشتريان ساختمان را پسنديدند و به پول رايج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از اين معامله پرسود، براي تحويل ساختمان 10 روز ديگر مراجعه كردند. اما همان‌جا بود كه فهميدند چه كلاه بزرگي بر سرشان رفته است. ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگي در آنجا، به ايران بازگشت. اما در ايران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامي فوت كرد.


ح.ك يك كلاهبردار ذاتي بود،‌حتي در زندان! او تلويزيون زندان را به يكي از زندانيان به قيمت 100 تومان فروخت و وقتي آن زنداني بعد از آزادي تلويزيون را زير بغل زد و مي‌خواست آن را با خود ببرد، فهميده بود كه چه كلاهي بر سرش رفته و مضحكه بقيه شده است!

نوشته شده توسط در 17:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

بهترین ها و بدترین ها!

قوی ترین " ضعیف " !  :

میتواند زن  باشد !

 

ضعیف ترین " قوی " !  :

میتواند مرد باشد !
 

مهربان تر از ما به خود مان و عزیزانمان :

 خدا

با گذشت ترین، حتی نسبت به فراموشکارترین آدم ها :

 خدا

بالاتر و ورای هر تصویر و تصوری که در ذهن بگنجد :

 خدا

غافلگیر کنننده تر از هر آنچه که بتواند قابل پیش بینی باشد :

 خدا

بی نظیرترین و والاترین ارزش انسانی :

 ادب

 

روشن ترین علامت بزرگی شخص :

 گذشت و بخشندگی

 

موفق ترین روش زندگی :

 حفظ اعتدال و ملایمت در رفتار با دیگران

 

شگفت انگیزترین پدیده موثر در روابط  انسانی :

 محبت

 

آنچه که اگر داشتی همه صفات منفی و مثبت ات تحت الشعاع قرار میگیرند و گویی هیج ضعفی در تو نیست و اگر فا قد آن بودی گویی فاقد هر فضیلتی هستی :

باز هم " محبت "

 

انسان برتر : 

"  آنم که یافت می نشود،  آنت آرزوست ! " ( شوخی کردم ! ).....آنکه بدون هرگونه  چشمداشت و تنها با عشق به خدا، با همه وجود به مردم مهر می ورزد و براحتی از خطاهای دیگران در می گذرد

 

عشق حقیقی تر، مهر و محبت خالص تر نسبت به دیگران، و "شور" معنا دارتر " دانستن "  : عشق و "شور" ی است که  شخص را به ریشه همه عشق ها و شور ها، یعنی  به خد،ا متوجه می کند  

 

آنکه نازیبایش متصور نیست :

 کودک

شگفت انگیز ترین پدیده هستی :

 مادر

 

خطرناک ترین پدیده برای یک جامعه و بد ترین بدبختی برای هر کس  :

 جهل

خنده دار ترین قیافه :

قیافه آنکه وجود خدا را منکر است، در حالی که هر لحظه با استفاده از موهبت " هستی " و با استفاده از استعداد های الهی خود ، زندگی میکند و همین دو موهبت را نیزبرای انکار وجود خدا بکار میگیرد !

 

دوست داشتنی ترین چهره :

 چهره متبسم

 

ازدست رفته ترین آدم :

  آنکه مرتبا و به راحتی به خود نیز دروغ میگوید 

 

خطرناکترین آدم :

 آنکه به خود ش هم رحم نمی کند !

 

بد ترین دوست :

 آنکه فقط " دست بگیر" دارد !

 

غیر قابل اعتماد ترین آدم :

 آنکه خود به هیچکس اعتماد ندارد !

نوشته شده توسط در 10:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

پول نفت انشاالله دور بعدی!!!

دولت احمدی نژاد پول نفت را بر سر کدام سفره ها برد!!؟
 
 چند وقت پیش یکی از دوستان به خانه ام امده بود و در میان وسایلش کتابچه ای را همراه آورده بود از مجموعه اقدامات کمیته امداد در کومور.کشوری با حدود ۷۰۰هزار نفر جمعیت و رییس جمهوری که طلبه قم بوده است.خیلی حرف ها داشتم بزنم اما فکر می کنم عکس های این کتاب خودش یک دنیا حرف و حسرت باشد!

طرح روی جلد کتاب

 سهم مردم متمدن ایران زمین خرج مردم جزیره کومور می شود

عکس یادگاری با رییس جمهور کومور.کشوری با ۲۲۳۶کیلومترمربع مساحت

 

انواری (آقازاده ایت ا... انواری)رییس کمته امداد در حال تقدیم هدیه به رییس جمهور کومور(یادتان باشد به تازگی با مراکش  و بحرین به هم زده ایم اما خدارا شکر دل کومور را به دست آورده ایم)

 

روبوسی عسگر اولادی با رییس جمهور کومور

 

پول نفت بر سر سفره ها را یادتان هست؟

زنان کوموری در حال استفاده از رایانه های اهدایی ایران(کاش چنین محبتی به زنان ایرانی هم می شد)

بدون شرح

انواری و عسگر اولادی پرواز به سو.ی جزایر قمر.ماموریتی برای وطن!

موقعیت کومور در جهان! 

کاش محله ما در کومور بود!

رییس جمهور ایران در سفر به کومور در کنار رییس جمهور کومور 

این هم وضعیت مردم فلک زده خودمان

 Iranian poor people (Timcheh)1

Iranian Poor people(Timcheh)2

Iranian poor people(Timcheh)3


نوشته شده توسط در 10:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

شهادت از نوع کانادایی!

بنا بر خبرهای رسیده از قندهار به نقل از خبرگزاری کندین پرس، در حمله مرگبار گروه طالبان به نظامیان کانادایی، کانادایی ها مورد اصابت یک بمب قرار گرفتند. در این جریان یک نفر کشته و چهار نفر مجروح شدند. این حادثه روز یکشنبه و به فاصله یک هفته با وقوع حادثه ای مشابه در شمال قندهار رخ داد و مکان دقیق آن بخش جنوبی مرز شاه ولی کت در ناحیه ای کوهستانی و محل تردد نیروهای طالبان بود. در این ماجرا تروپر مارک دیاب 22 ساله کشته شد و چهار سرباز مجروح به بیمارستان منتقل شدند.

 

استفن هارپر، نخست وزیر کانادا، ضمن عرض تسلیت به خانواده و دوستان دیاب، برای شفای سریع تر مجروحان دعا کرد.او افزود:«دیاب بیشترین بها را برای کشورش پرداخت. او با زندگی و مرگ خود خدمت به کانادا را به همه نشان داد».

میکل ژان فرماندار کل کانادا ضمن ابراز تاسف از مرگ دیاب و زخمی شدن سربازان جوان کانادایی، بیان کرد:«به رغم وجود ظلم ها و خشونت هایی که در این منطقه به سربازان کانادایی وارد می شود، جوانان ما هنوز برای برقراری صلح و آرامش در افغانستان جان بر کف مبارزه می کنند. آنان بر این باورند که افغانها باید از زیر یوغ ستم رها شوند و با این روح بزرگ تن به این پیکارها داده و جان خود را می دهند». از سال 2002 دیاب دوازدهمین قربانی کانادایی در افغانستان محسوب می شود
مارک دیاب مرحوم اصلا لبنانی بود که خانواده اش در سال 2000 به کانادا کوچیدند
حال بشنوید از سایت لبنانی های کانادا که او را "شهید" خوانده است:

تشهاد جندي كندي من أصل لبنان في أفغانستان
 توفي اليوم الأحد 8 آذار/09 في أفغانستان متأثراً بجراحه الجندي الكندي الشاب (اللبناني الأصل) مارك دياب البالغ من العمر 22 سنة، وذلك بعد أن تعرضت السيارة الكندية العسكرية المدرعة التي كان يستقلها إلى لغم أرضي. الجندي الكندي الشهيد مارك دياب هو الشهيد رقم 112 للجيش الكندي في أفغانستان. عائلة الشهيد هاجرت إلى كندا من بلدة عين أبل الجنوبية وهي تقيم في مدينة ماسيسوكا/أونتاريو.

المنسقية العامة للمؤسسات اللبنانية الكندية تتقدم من عائلة الفقيد، ومن عموم أهالي بلدة عين إبل، في كندا ولبنان والمهجر، بأحر التعازي القلبية، وتطلب لنفس الفقيد الراحة الأبدية في جنة الخلود إلى جوار القديسين والبررة، وتطلب من الله القادر على كل شي لذويه الصبر والسلوان
إضغط هنا ودون بالإنكليزية كلمة عزاء بالشهيد


Guest Book For Marc Diab/


این ادرس سایت لبنانی های کانادا  است خودتان بروید ببینید: http://www.clhrf. com


نوشته شده توسط در 17:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

46 سال غارنشيني به خاطرعشق!!!!

 پيرمرد 66 ساله‌اي بيش از 46 سال از عمرش را در غاري ميان جنگل هاي انبوه روستاي جيرده از توابع دهستان آليان فومن سپري كرده و آخرين باري كه استحمام كرده 20 سال قبل بوده است.

A0353725.jpg

به گزارش خبرگزاري فارس از فومن، عزيز نوروزي پرور پيرمرد 66 ساله متولد آذر 1320 و شماره شناسنامه 4، همانند انسانهاي نخستين داخل يك حفره سنگي در ميان جنگل هاي سربه فلك كشيده روستاي جيرده فومن زندگي مي كند و با آنكه اهالي محل يك كلبه چوبي براي وي ساخته اند از زندگي در آنجا خودداري مي كند و همچنان برزندگي غارنشيني مصر است.
وي به خبرنگار فارس گفت: طي مدت 46 سال به زندگي غارنشيني خوگرفته ام و هرگز غذاي گرم نخورده و روزها و شب هايم را با آب، نان، ماست و گياهان جنگلي مي گذرانم.
نوروزي پرور كه فاقد هرگونه امكانات بهداشتي است، افزود: 20 سال پيش زماني كه در بيمارستان بستري بودم حمام كرده و بعد از آن رنگ حمام را نديدم.
اين پيرمرد غارنشين كه پس از 5 سال در تيرماه امسال موهاي سرش را كوتاه كرده در اين باره اظهار داشت: از آنجا كه هرروز پياده روي مي كنم و به روستاهاي پايين دست سرمي زنم و نان و ماست تهيه مي كنم به اصرار مردم و بچه ها موهايم را كوتاه كردم و از اين بابت بسيار دلخور و ناراحتم.
اهالي و پيرمردان خوش قريحه روستاهاي جيرده، مشه كه، كنتانسر، گاو كوه ي آليان نيز در گفت وگو با خبرنگار فارس، نوروزي پرور را مردي بي آزاد مي دانند كه تاكنون صدمه و آسيبي به كسي نرسانده اما از آداب اجتماعي و نوع معيشت دنياي امروز فاصله دارد و زندگي او غارنشيني را تداعي مي كند.
نوروزي پرور كه به عزيز غارنشين شهرت دارد داراي حافظه خوبي است و تا كلاس پنجم ابتدايي درس خوانده و از 20 سالگي به صورت طبيعي زندگي كرد اما از آن به بعد به جنگل پناه برد و احوالاتش دگرگون شد.
وي اشعار زيادي از كتابهاي اول تا پنجم ابتدايي را در ذهن خود به خاطر سپرده و آنها را زمزمه مي كند.
اين غارنشين در ادامه گفت وگوي خود با خبرنگار فارس در مورد علت غارنشيني خود اذعان داشت: من در سوگ يگانه نگارم آواره كوه و جنگل شدم.
وي در پايان از آرزويش سخن گفت: تنها آرزوي من داشتن يك تفنگ ته پر، يك كاخ و ازدواج با دختري زيبا است.

نوشته شده توسط در 0:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

كلاس درس حاج آخوند!!!

ارامنه حمریان

دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟ بله پیدا بود که ارمنی هستند! پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل! نجسند! پاکند! تو از کجا می گویی پاکند؟ شما از کجا می فرمایید نجسند؟ تو باید بگویی چرا پاکند. شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید " کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!" – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید.- تو این را از کی یاد گرفتی؟ از حاج آخوند. یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟ بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست. حاج آخوند درس هم خوانده؟ بله. کجا؟ پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ از خودش بپرسید چرا در ده مانده است. شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته! آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید. نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید. این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین...اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟ بله، من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه!
حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند. حرف دیگری نزد! چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی...گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است.صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست... به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد...


 




نوشته شده توسط در 20:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم فروردین 1388

خاطرات سفير آمريكا از رضاشاه

به گزارش فارس در اواخر 1929، وزارت امورخارجه آمريكا، انتصاب «چارلز كالمرهارت»، وزير مختار آمريكا در آلباني را به‌عنوان وزيرمختار جديد اين كشور در تهران، اعلام نمود. «هارت» و خانواده‌اش در اوايل ژانويه 1930 وارد تهران شد و به مدت 4 سال، گزارشهاي بسيار سودمندي را در موضوعات سياسي و مالي تهيه كرد. «هارت» اولين ملاقات با شاه را به هنگام ارائه اعتبارنامه خود به‌ عنوان وزيرمختار آمريكا چنين توصيف مي‌كند:

با اينكه اعلام شده بود اتومبيل‌ها در 6 فوريه خواهند آمد [تا مرا به حضور شاه ببرند]، اما شاه سه روز بعد، يكشنبه نهم، در كاخ گلستان مرا به حضور پذيرفت. تنها مشخصه غيرمعمول اين بود كه هر دو اتومبيل سلطنتي كه براي انتقال من و كارمندم به قصر فرستاده شده بود، ساخت آمريكا بودند. به غير از اين، در آن فضاي آكنده از حال و هواي قرون وسطايي و مبهم، نااميد و ناخشنود بودم. تشريفات با دقت انجام شد، اما شاه ظاهري مشوش و مضطرب از خود ارائه داد. او سخنان جوابيه‌اش را با لكنت قرائت كرد و با لبخندي تصنعي همچنان كه دستش را دراز مي‌كرد به من خوش‌آمد گفت. احتمالاً از آن بيم داشت كه من باسوءاستفاده از موقعيت پيش آمده مسأله راه‌آهن را پيش بكشم. از طرف ديگر پيشاپيش به من توصيه شده بود كه آمادگي لازم را داشته باشم تا در صورت طرح، اين امر به اولين معامله ما تبديل شود. اما هيچ‌يك رخ نداد. او آشكارا در مورد مطالبي كه مي‌گفت، نامطمئن نشان مي‌داد و معلوم بود كه حرفي براي گفتن ندارد و به سواد و هوش وزير دربارش تكيه دارد. اين وزير دربار در حضور ارباب خود، آن هارت وپورتي را ندارد كه در حضور ديگران.

من براي رهايي از اين وضعيت اجازه خواستم تا معاون خود يعني آقاي «ميلارد» كسي كه انتصاب او به اين سمت، خوشحال‌كننده‌ترين انتخاب بود، را معرفي كنم. شاه پس از چند كلمه صحبت، مطابق پروتكل خداحافظي كرد و شتابان به سمت در رفت و آن را به سمت اتاق بزرگي گشود كه استقبال از ما در آنجا انجام شد.

طبق تشريفات از برخي افراد تشكر كردم. قدري بي‌تكلف‌تر از اينكه مجبور باشم اتاق بزرگ را تعظيم‌كنان ترك كنم. هنگامي كه شاه با عجله آنجا را ترك كرد، تيمورتاش وزير، به دنبالش شتافت و خواست در را براي او باز كند؛ سپس حركت كرد تا رئيس‌اش را تا در بعدي همراهي كند. اما مانند موجي برگشت. به نظر مي‌رسيد به شدت طرد شده باشد. اين را بعداً سفير تركيه براي من توضيح داد كه چيزي بيش از بي‌ادبي مرسوم شده شاه نسبت به درباريان و ساير مقامات نيست. بعد از ملاقات يك پادشاه جديد، يا يك مقام ارشد ملي، متداول است تا گزارش نسبتاً مسرت‌بخشي از ماجرا ارائه گردد. امكان دارد [كه بعدها] تغيير عقيده دهم. اما [فعلاً] با اين عقيده راسخ از نزد رضاشاه بازگشتم كه مردي را ملاقات كردم كه با توحش فاصله‌اي نداشت. او با نوعي هوش وحشي و ذكاوتي بدوي برارتش تسلط پيدا كرد و از همين طريق به سلطنت رسيد.. همه اين‌ها را براي اهداف و منافع شخصي خود به كار گرفت. لازم است بگويم كه اهداف و منافع او چندان به نفع كشور و ملتش نيست؛ بلكه براي تقديس و تمجيد و عظمت شخصي اوست. تحكيم پادشاهي او فقط يك چيز به دنبال داشت و آن هم املاك نامحدودي كه وي خريده يا مصادره كرده است. اين املاك در مناطقي واقعي است كه شاه انتظار دارد براثر كشيدن خط آهن به سرعت ترقي كند.

بي‌فرهنگي و سطح پايين معلومات، او را از مطالبي كه چند روز پيش همكار آلماني‌ام مي‌گفت، مي‌شود فهميد. همتاي آلماني من هفت سال است كه در اينجاست. او درباره خصوصيات اخلاقي و رفتاري شاه مي‌گفت كه اگر شاه با اتومبيل به جايي برود و در راه چرخ اتومبيل پنچر بشود، [باتوجه به شخصيت بي‌فرهنگ شاه] هيچ تعجبي ندارد كه به سوي راننده هفت‌تير بكشد. «آ. دوبيوس» مدير كمپاني «اولن و شركا» تعريف مي‌كرد كه همين اخيراً شاه در سركشي‌ به راه‌آهن جنوب به نظرش رسيد كارگرها خوب كار نمي‌كنند به همين دليل دستور داد با شلاق به جانشان بيفتند و پس از آنكه چند كارگر آش‌و لاش شدند، اظهار رضايت كرد.

خاطرات اداري و كاري من تا اين ساعت كه چندان خوب و خوش‌آيند نبوده است. پيش از ايران در آلباني بودم كه مي‌گفتند ذره‌اي از آسياست كه در اروپا ته‌نشين شده است؛ و به عقيده عده‌اي به همان اندازه تركيه «شرقي» محسوب مي‌شد. انتظارم اين بود كه ايران خيلي بهتر باشد. مجبورم بگويم «زوگ» پادشاه آلباني، بيش از يك قرن از شاه ايران جلوتر است و روستاييان آلباني‌ هم در مقايسه با روستاييان بدبخت ايران اشراف‌زاده محسوب مي‌شوند. در آلباني روستاييان در خانه‌هاي واقعي زندگي مي‌كنند؛ اما در ايران در آلونك‌هاي گلي خالي از اسباب و اثاثيه. البته محيط پيرامون من، همان اندازه كه انتظارش را داشتم جالب است؛ و از مأموريت فعلي خود راضي هستم.
نوشته شده توسط در 1:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم فروردین 1388

شیعیان عربستان

گرچه فقط 15 درصد از جمعيت 25 ميليوني عربستان سعودي پيرو مذهب شيعه هستند، اما بر اساس گزارش گروه بين المللي بحران، شيعيان، غالب جمعيت شهرهاي نفت خيز و مهمي چون قطيف، دمام و حساء (محل بزرگترين ميادين نفتي و پالايشگاه هاي عربستان) را تشكيل مي دهند.

اتهام تبعيض در قبال شيعيان عربستان از سوي بسياري از كشورهاي غربي به رهبري آمريكا مطرح شده كه بارها نگراني خود را در خصوص نبودن آزادي مذهب در عربستان سعودي ابراز كرده اند.

ملك عبدالعزيز بن سعود، بنيانگذار پادشاهي عربستان سعودي در سال 1913 در قبال به رسميت شناخت شدن حكومتش از سوي رهبران شيعيان عربستان، وعده داد بود كه امنيت و آزادي براي عبادت شيعيان را تامين خواهد كرد.

اما توفيق السيف، فعال سياسي در عربستان به بي بي سي گفت كه به نظرش هيچ كدام از اين وعده ها عملي نشده است..

شيعيان عربستان خواهان برخورداري از امكان حضور مساوي در دولت و ارتش و همچين داشتن آزادي براي برگزاري مراسم مذهبي شان هستند.

آنها مي خواهند كه مساجد خود را داشته باشند و اجازه داشته باشند كه كتابهاي مذهبي شان را چاپ كنند.

در سال 1979 با وقوع انقلاب در ايران، رهبران انقلاب اسلامي خواهان تغيير در تمام منطقه شدند كه اعتراضهاي شيعيان و كشته شدن دهها نفر را در شهر قطيف در پي داشت.

درگيري هاي فرقه اي در عربستان سعودي در سالهاي 1980 به اخراج بسياري از شيعيان انجاميد كه عمدتا در ايران، سوريه، بريتانيا و آمريكا سكني گزيدند.

با آنكه گروه هاي ميانه رو شيعيان عربستان از جمله روشنفكران چپگرا، اقليت كم جمعيتي در جامعه شيعيان اين كشور محسوب مي شوند و نسبت به اسلامگرايان بسيار كمتر سازمان يافته هستند، اما فعالان مذهبي براي رسيدن به حقوق شان در عربستان، با آنها و همچنين صوفي ها هم مسير شده اند.

در گزارشي كه از سوي گروه بين المللي بحران منتشر شده آمده است: ملك عبدالله كه گفته مي شود پيشرو بيشتر دخالت دادن شيعيان در جامعه بوده، اكنون در موقعيتي است كه مي تواند تغييرات بيشتري در اين زمينه ايجاد كند.

 رهبران جنبش تازه تاسيس مخالفان دولت موسوم به "خلاص" مي گويند كه در 15 سال گذشته دولت فرصتهاي زيادي براي اصلاح سياست هايش در قبال شيعيان داشته كه از هيچكدام استفاده نكرده است.


نوشته شده توسط در 11:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم فروردین 1388

گفتارهای حکیمانه...

جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

**همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.

**شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت

**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.

**روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خود چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

**بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.

**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.

**اي صميمى اي دوست
**گاه بيگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام  مي آيي. اي قديمي اي خوب
**تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
**آرزويم همه‎ ‎سرسبزي توست.
**دايم از خنده، لبانت لبريز
**دامنت پر گل باد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
**بنگر که تو چگونه می افتی
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
  **آدم ها را از ا نچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
  **فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------
**چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته با شی.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ---------
**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
------------ --------- --------- --------- --------- -----
**وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --
**اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبير)
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------
**چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
------------ --------- -
**موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.
------------ --------- --
**شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.

**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.
------------ ---------
**پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
------------ ---------
**انيشتين: اگر  انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

**تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.
اُرد بزرگ

**مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
     باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

**چهار چيز است که قابل بازیابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.

**اختلاف زن و مرد در ا ين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالم  ي است.

**عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند.  شکسپير

**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي كردن است
نوشته شده توسط در 23:24 |  لینک ثابت   •