جمعه سی ام اسفند 1387
گروه 99 !!!!
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...'
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'
پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'
نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
خاطرات رجب علي يوجه معلم رقص تركيه اي از سفر ايران
وي اخيرا به همراه 5 نفر از دوستان خود به ايران سفركرده و مشاهدات خود را در روزنامه حريت تركيه به چاپ رسانده است.
يك دوست آلماني كه دو سال پيش سفري به ايران داشت شيفته ايران شده بود . اظهارات او و عكس هائي كه از ايران گرفته بود ما را بشدت تحت تاثير قرار داد.
روز 23 ژانويه با هواپيما به تبريز سفر كرديم. راستش را بگويم، بسيار نگران بودم. زيرا سال ها در ذهنمان در مورد ايران اطلاعات منفي از سوي رسانه هاي آمريكائي تزريق شده بود. .
حسين همكار ايراني ما در فرودگاه تبريز از ما استقبال نمود و ما را به هتل برد. دو روز اول به بازديد و گشت و گذار در شهر گذشت.
در قهوه خانه ها چائي را كه در قوري هاي چيني دم مي شد، در استكان هاي كمر باريك همراه با قند طبيعي مي نوشيديم.
روز بعد حسين به همراه دوست خود و دخترانش ما را براي گردش به شهر برد. دختران وي دانشجو بودند و بسيار ظريف آرايش كرده و انگليسي را خوب صحبت مي كردند. به همراه آنها به يك رستوران واقع در يك تپه سبز كه منظره شهر از آنجا ديده مي شد رفتيم. رستوراني كه جاي ايرانيان ثروتمند بود.
راحتي و آرامش ايرانيان باور كردني نيست.
در بازار ها و رستوران ها اولين چيزي كه توجه من را به خود جلب مي كرد، بوي خوش سبزيجات بود. بوي خيار را از سه متري مي شد، احساس كرد. هزاران نوع ادويه در بازارموجود است.
من تصور مي كردم غذا هاي ايراني مانند غذاهاي شهر آدنا و اورفاي ما پر از روغن باشد، اما اينگونه نبود. از ليلي دختر حسين پرسيدم : شب ها مي توانيد به خيابان بيائيد؟ گفت : بله ، حتي ساعت 3 نصف شب هم شما مي توانيد در خيابان ها راحت حركت كنيد.
من خود روز هاي بعد گروه هاي دختران و پسران را در منظره چراغ هاي شهر ديدم كه به راحتي قدم مي زدند. با خود گفتم چقدر در قبال ايران ناحقي كرده ايم ؟ تمام اطلاعات و پيشداوري هاي ما در خصوص ايران بر عكس بوده است!
براي سفر به تهران شب سوار قطار شديم. كوپه تخت خواب دار بسيار تميز و ملحفه هاي آن مانند برف سفيد بود.
در طي سفر چاي و شيريني و دوغ پخش كردند. پس از 8 ساعت به تهران رسيديم. در ايستگاه راه آهن تهران سوار تاكسي شديم و جمعاً مبلغ 8 دلار به پول ايراني بعنوان كرايه پرداخت كرده به هتل رفتيم.
قيمت اطاق دو نفره همراه با صبحانه در لوكس ترين هتل 5 ستاره تهران يعني هتل لاله روزانه 70 دلار بود.
تهران گرم تر از تبريز است درجه هوا در روز به 15 درجه مي رسيد. در مدت دو روزي كه در پايتخت بوديم، ابتدا به موزه ملي رفتيم. تمامي تاريخ ايران را از هزاران سال پيش تا قرن 19 در اين موزه مي توان ديد.
در آن روزها جشنواره بين المللي تئاتر در تهران برپا بود در ده ها سالن گروه هائي تئاتر آلماني، فرانسوي، انگليسي، ارمني، ازبكستاني، مصري، نروژي و چيني نمايش اجرا مي كردند و هزاران علاقمند براي تماشاي اين نمايش ها براي خريد بليط در صف ايستاده بودند. نمي دانم چرا گروهي از تركيه در اين جمع نبود؟
بازار هاي رو بسته تهران غير قابل شمارش هستند. فرش فروشي ها بسيار محتشم بودند. فرش ها با رنگ هاي طبيعي جلب توجه مي كرد. دوستانم با ديدن فرش هائي كه در استانبول به قيمت 3000 دلار خريده بودند و ارزش آنها در ايران 200 دلار بود ، متاسف شدند. خريد فرش را به آخرين ايستگاه مسافرت يعني شهر شيراز موكول كرديم و به سوي قم راه افتاديم.
سفر به قم
يك ميني بوس را به 60 دلار كرايه كرده و پس از دو ساعت به شهر مذهبي قم مي رسيم. پس از ورود به محوطه مسجد حضرت فاطمه ( س) كه حرم حضرت معصومه ( س) در آن قرار دارد شاهد مراسم ويژه اي كه همه ساله در اين مكان برگزار مي شود، شديم.
شيعيان با پرچم هاي رنگارنگ و ساز و دهل و لباس هاي محلي مشغول عبادت بودند. آنها ما را غير مسلمان تصور و اجازه ورود به محوطه مسجد را به ما ندادند.
من بدون توجه به راهم ادامه دادم . يك مامور به طرزي خشن به من تذكر داد و خواست تا با او بروم. پس از عبور از راهرو ها و دالان هاي تنگ، درون يك غرفه در مقابل يك روحاني ريش سفيد ايستاديم.
به وي گفتم من ترك هستم. خوشحال شد و به مامور دستور داد كه با احترام من را به داخل مسجد راهنمائي نمايد. مسجد داراي زيبائي شگفت انگيزي بود. دوستانم در بيرون مسجد با نگراني منتظر من بودند.
پس از بازگشت آنچه را كه ديده بودم براي آنها تعريف كردم.
اصفهان شهر معجزه ها
پس از رسيدن به شهر معجزه ها يعني اصفهان در هتل عباسي مستقر شديم. اين هتل آنقدر لوكس و زيبا است كه 5 ستاره براي آن بسيار كم است. مينياتور هاي ساخته شده با موزائيك برق مي زدند. من در طول عمرم به كشورها و شهر هاي زيادي سفر كرده ام، اما چنين شهر و هتل زيبائي را تا كنون نديده بودم.
مسجد، حرم، فارس، افغان، ارمني،گرجي،يهودي، عرب، آذري و ..... كنيسه، كليسا و اماكن ديني متعلق به تمامي اديان ترميم و بازسازي شده و در كليسا ها و كنيسه ها تا آخر باز است.
صداي اذان و سرود هاي ديني در اين شهر با هم مخلوط شده، بخور ها و عود ها ، افراد ديني متعلق به اديان مختلف با لباس هاي مخصوص خود در شهر قدم مي زنند.
از قبل مي دانستم كه در مجلس ايران نمايندگان يهودي و ارمني حضور دارند، اما باور نمي كردم كه زندگي ديني در ايران تا اين حد آزاد و راحت باشد.
در اين كشور منسوبين اديان ديگر را نه تنها اذيت كردن بلكه كوچكترين حرف نا مربوط زدن به آنها نيز جرم محسوب مي شود. اينك اگر شما تمدن مي طلبيد، بفرمائيد اين هم تمدن.
در آن لحظه به ياد تركيه افتادم و گويا در درونم چيزي خرد شد. براي يهوديان و مسيحيان كشور خودم ناراحت شدم.
ميدان ها و پارك ها توجه من را به سوي خود جلب مي كنند. با رفتن به ميدان امام، متوجه شدم كه در تركيه ميدان به معني واقعي آن وجود ندارد. ميدان بايزيد، تقسيم و سلطان احمد در مقايسه به اين ميدان به اندازه گوش يك شتر مي ماند. در تركيه به فكر هيچكس ساخت چنين ميادين عظيمي نرسيده است.
اين ميدان ها مانند صد ها سال پيش باقي مانده، حتي يك سانتيمتر از آن ها عوض نشده است.
با ديدن كاخ هاي عظيم و پارك هاي متعلق به آنها زبان تان بند مي آيد. دلم براي پارك هاي خودمان مي سوزد.
به كاخ چهل ستون مي رويم در اصل اينجا 20 ستون چوبي دارد اما انعكاس تصوير آنها در استخر مقابل كاخ چهل ستون را تداعي مي كند.
مينياتور ها با ضميمه عشق، رقص، آكروباسي نقاشي شده اند. اين مينياتور ها موجب غرور ايرانيان است و اين هنر خويش را مانند چشمان خود نگه مي دارند. در بازار هاي رو بسته مشاغل متعدد هر كدام محوطه خاص خود را دارند.
قهوه خانه ها هر كدام با چند قليان در بازار جاي خود را دارند. در اين بازارها صنايع دستي ، شيشه اي، مينياتور و نقاشي ها وجود دارند. قهوه خانه هاي بازار جاي گردهمائي جوانان است. دختران و پسران در اين مكان ها ديدار كرده و در مورد ادبيات و فلسفه صحبت مي كنند و با يكديگر دوست مي شوند. هر كس حافظ و سعدي را از حفظ مي خواند . ديوان حافظ را در يك رحل گذاشته و يك صفحه آن را تصادفي باز مي كند و فال مي گيرند و بدين طريق تقدير و قسمت هر كس ديده مي شود.
سي و سه پل در اصفهان با چراغاني خاص خود در شب شهر را به شهر پريان تبديل مي كند.
از اصفهان با يك اتوبوس و در طي 6 ساعت به شهر يزد سفر مي كنيم. اين شهر به شهر ماردين شباهت دارد. سپس به شيراز مي رويم. شهر حافظ و سعدي . اگر مقبره هاي اين دو عالم را زيارت نكنيد گويا شيراز را نگشته ايد. در آنجا شعــر « مرگ رندان » يحيي كمال را به ياد مي آورم. شهر روشنفكران .
دلم مي خواهد كه چند بار ديگر به ايران سفر كنم... .
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
سالروز چهارشنبه سوری استبدادیان
غروب روز 23 اسفند 1332 در میدان پادگان لشگر دو زرهی که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکتر فاطمی ، کربمپور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای 28 مرداد1332 بود،مراسم چهارشنبه سوری شاهانه، با شرکت اشرف پهلوی و علیرضا پهلوی انجام گرفت.
اینان کریمپور را از زندان بیرون کشیدند ، به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند. پالانی بر پیکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دوید و فریاد می زد شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.
فردای آن روز او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود ، به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فریادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ایادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : دیوانه است ، هذیان می گوید.
فردای آن شب ، از افراد بیرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همین را فهمیدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کریمپور شیرازی در حین فرار دادند
کریمپور در سال 1329 که فعالیت جبهه ملی به رهبری دکتر محمد مصدق در اوج خود بود و شعار " صنعت نفت باید ملی شود." بر سینه هر جوان ایرانی می درخشید ، روزنامه شورش را منتشر می کرد.
کریمپور در شماره نخست شورش که به بزرگداشت محمد مسعود اختصاص داشت ، به خط درشت نوشت. :« من ملت ایران را به شورش دعوت می کنم.»
در شعری انقلابی از کریمپور می خوانیم :
انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی / انجمن بایست کردن در سرای انقلاب
ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند / نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب
داروی صبر و شکیبایی نمی بخشد اثر / درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب
کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد / ریختن باید ز نو از خون بنای انقلاب
کریمپور در مورد اشرف پهلوی که در توطئه های عوامل بیگانه علیه مصدق ید طولایی داشت ، در روزنامه شورش نوشت :
" مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پولهایی را که اشرف بنام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل ، تراخمی و بی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.
... مردم می گویند چرا خواهر شاه در امور قضائیه ، مقننه و اجرائی این مملکت دخالت نا مشروع می کند. چرا خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدم کش اعتراض کرده و دستور تعویض بازپرس را می دهد.
چرا باید یک نفر مفتخور نالایق بنام همسری خواهر شاه دربار سلطنتی یک مملکت تاریخی را ملعبه عیاشی و خوش گذرانی خود قرار دهد...شاه اگر با طرد اشرف ، فاطمه و احمد شفیق عرب و هیلر آمریکایی افکار عمومی را تسکین ندهد ، عاصیان جان به لب آمده و کارد به استخوان رسیده ، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ایران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار و لوئی شانزدهم کردند. حال خود دانید با آتش و قهر و نفرت مردم."
پس از توقیف شورش نامه ی تهدید آمیزی برای کریمپور فرستاده شد که بعدا" او متن نامه را در روزنامه شورش کلیشه کرد :
"...ای مدیر روزنامه شورش ! بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری ، عاقبت وخیمی در پیش داری ، دیدی که چگونه محمد مسعود می خواست علیه ما مبارزه کند ، به حیات او خاتمه دادیم و باز هم می گوئیم ، اگر دست از مبارزه با ما بر نداری در همین روزها منتظر سرنوشت مسعود باش."
کریمپور تا دم مرگ از وفاداران مصدق بود و در همان روزهای نزدیک به کودتای بیست وهشت مرداد در روزنامه اش به رفیقان نیمه راه مصدق که او را تنها گذاشتند در روزنامه شورش این شعر را نوشت.:
دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد // که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست.
کریمپور شیرازی پس از کودتای بیست و هشت مرداد 32 و برقراری حکومت نظامی ، زندگی مخفی خود را آغاز کرد. و عاقبت در 26 مهرماه 1332 دژخیمان محل اختفای او را یافتند و در زندان لشگر دو زرهی در سیاهچالش انداختند.
کریمپور در مدت اسارت شکنجه بسیار دید ، تمام بدنش را با سیگار سوزاندند. سیخ داغ بر بدنش کشیدند ، تهدید و تطمیعش کردند شاید توبه نامه ای از او بگیرند ، ولی او زیر بار نرفت و همچنان به مصدق وفادار ماند.
. دکتر میرحقانی پزشک قانونی وقت که از او معاینه کرده ـ به خبرنگار کیهان چنین می گوید :
« مقارن ساعت 6 بعد از ظهر به من اطلاع دادند که کریمپور شیرازی فوت کرده است من بلافاصله در بیمارستان شماره یک ارتش حضور یافتم . کریمپور در ساعت چهار و نیم بعد از ظهر فوت کرده بود، بر اثر معاینه ای که نمودم مشاهده شد چهار پنجم بدن او سوخته است ، سراسر بدن او بجز یک قسمت از پشتش و پاهای او تا نزدیک قوزک بکلی سوخته ، بطوریکه اظهار می شد کریمپور علاوه بر کهنه ای که آغشته به نفت کرده بود قسمتی از لباسهای خود را نیز به نفت آلوده کرده بود و در نتیجه قسمت زیادی از بدنش سوخته بود. جل الخالق.»
از محل دفن کریمپور اطلاع دقیقی در دست نیست. در هیچ منبع موثقی به دیده شدن قبر او چه در مسگر آباد ، چه جای دیگر اشاره ای نشده است و اگر گفته شود مدفن او نامعلوم است ، سخنی به دروغ گفته نشده است.
کریمپور شیرازی هنگام مرگ 35 سال داشت.
روانش شاد
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
اطلاعیه حجة السلام والمسلمین حسن گلستانی!!!
اطلاعیه حجة السلام والمسلمین حسن گلستانی رئیس ستاد اقامه نماز شهرستان تویسرکان و از اعضای هیات امنای ستاد ائمه جمعه و جماعات استان همدان
ملت عزیز و همیشه در صحنه ایران
من نیز صحنه را دیدم و باید عرض کنم که صحنه به هیچ وجه ساختگی نبود اما این اقدام
بنده به هیچ وجه عمل زنای محصنه محسوب نمی شود زیرا آن خانم در آن لحظه قانونا و شرعا همسر بنده بود. زنی که شما در صحنه مشاهده کردید، فاطمه رجب زاده نام دارد که هم اکنون همسر قانونی و شرعی آقای غلامعلی الهه زاده می باشد که این آقا از کارمندان دفتر من هستند.
مدتی پیش آقای الهه زاده بر اثر موضوعی از دست خانم رجب زاده خشمگین می شود و در هنگام خشم همسر خویش را سه طلاقه می کند اما پس از این که خشمش فروکش می کند از کرده ی خویش پشیمان می شود و بار دیگر از خانم رجب زاده تقاضای ازدواج می نماید.
بر اساس قوانین شرعی شخصی که همسر خویش را سه طلاقه کرده دیگر نمی تواند با وی ازدواج کند مگر این که کس دیگری با وی ازدواج نموده و سپس وی را طلاق دهد که در اصطلاح فقهی به این شخصص محلل گفته می شود یعنی کسی که حلال مشکلات است. این زوج برای برطرف کردن مشکل شان به نزد من آمدند و از من خواهش کردند که به عنوان محلل این معضل آن ها را حل بنمایم، از آن جا که بنده همواره زندگی ام را وقف خدمت به مردم و حل کردن مشکلات شان نموده ام نتوانستم از قبول درخواست آن ها سر باز زنم.
این شد که بنده خانم رجب زاده راعقد نمودم و برای اینکه کارم جنبه ی ریا پیدا نکند قبلش همسرم را به خانه ی مادرش فرستادم تا کسی پی به این فداکاری من نبرد زیرا من دوست ندارم کسی از کارهای خیری که برای مردم انجام می دهم باخبر شود.
صحنه ای که شما عزیزان مشاهده نمودید در حقیقت در طی همان دو ساعتی اتفاق افتاده که خانم رجب زاده همسر قانونی و شرعی من بودند و من هیچ گناهی را مرتکب نشده ام. من مایل نبودم مردم پی به محلل بودن من ببرند.
والسلام علیکم و الرحمة الله و برکاته
حاج حسن گلستانی
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
امان از خرافات ما ایرانیا!!!
دانش نه با تعقل , بلکه با عمل آموخته میشود. تلاش کنید که وظیفه خود را به جای آورید. به زودی متوجه می شوید که از چه متاع نابی ساخته شده اید. یوهان گوته
|
سه شنبه بیستم اسفند 1387
در پشت هر مرد بزرگ زنی بزرگ ایستاده است!!
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی ." زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."
بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها
شنبه هفدهم اسفند 1387
تفاوت تا چه حد آخه یوزارسیف!!!!؟
![]() |
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
نامه اینشتین به ایت الله بروجردی (باورنکردنی)
چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفتزده كرد؟
هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند.
«آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كاملترین ومعقولترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامهنگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیتالله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتابهای شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیدهاند.
یكی از این حدیثها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل میكند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میكنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن مینویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات میكند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» میداند:
2 E = M.C
2 M = E /C
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره میتواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.
اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری میشود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیلسازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقهفروش یهودی خریداری كرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط شناسی رایانهای چك شده و تأیید گشته است.
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
یک قاشق آب شور و حاجی میرزا آقاسی!!!
یک وجود واحد. یعنی ھم حاجی بود و ھم صوفی و ھم ملا. به ھمین جھت شاعری در باره او گفته است:
"حاجی و صوفی و ملا، سه گروه عجبانند،
که به ھر شھر از ایشان بودی[ ٢]غوغایی؛
شھر ایران را ایزد ز بلا حفظ کناد،
که تو ھم حاجی و ھم صوفی و ھم ملایی."
او در زمان محمّد شاه قاجار به مقام صدرات ( و یا به اصطلاح امروزی) ، به مقام ریاست دولت رسید.حاج آقا ھنوز از راه نرسیده و زمانی که ھنوز نعش قائم مقام فراھانی روی زمین بود؛ دستور داد که نوشته ھا و مکاتبات آن بزرگمرد را که در مدّت سی سال تصدی امور مملکت نگاھداری کرده بود طعمھ آتش سازند. از آن جمله بود فصل دوم رساله عروضیه قائم مقام.
پس از فراغت از سوزاندن آثار قائم مقام، که بعدھا معلوم شد که بسیاری از آنھا، اسناد معتبر دولتی وتاریخی بوده است؛ اولین اقدام حاجی میرزا آقاسی، پس از تکیه بر اریکه قدرت، توقیف خویشان قایم مقام فراھانی و غارت اموال و دارایی خانواده او بود. در میان اموال چپاول شدهی قایم مقام، تابلوھایی نقاشی وجود داشت که قدمت برخی از آنھا به بیش از ھزار سال میرسید. پس از آن، نوبت رسید به عزل و بر کناری افراد کاردان از مقامھای دولتی و اداری که حاجی میرزا آقاسی آنھا را به اصطلاح خود " ئوزگه" ( غیر خودی) تلقی میکرد و شروع کرد به انتصاب افرادی جاھل و بی سروپا با عنوان آدمھای " بیزیمکی" ( خودی)و جلب رضایت آخوندھای ھم مسلک خود در ولایات.
یکی از این آخوندھا، امام جمعه تبریز بود که قائم مقام فراھانی در زمان حیات خود؛ بارھا تقاضاھای این آخوند را رد کرده و در جواب او نوشته بود که: "...شاه سرباز لازم دارد؛ دعا گو لازم ندارد."
امام جمعه تبریز به محض اطّلاع از صدرات حاجی میزرا آقاسی نامه ھایی به او مینویسد و تقاضای ملاقات میکند.
خان ملک ساسانی؛ در کتاب "سیاستگران دوره قاجار"در باره موضوع ارسال نامه امام جمعه :[ تبریز به حاجی میرزا آقاسی و جریان ملاقات میان آن دو مینویسد[ ٣
" امام جمعه قبل از حرکت به سمت آذربایجان، مراسلھای [ نامھای] به جناب حاجی نوشته بود که یک
مجلس بدون شخص ثالث تقاضای ملاقات دارد.حاجی سلمه الله [ سلام خدا بر او باد]ھم این تقاضا را قبول کرده، وقت ملاقات را به روز بعد قبل از طلوع آفتاب معین کرد.عمارت مسکونی آقاسی در ارک روبروی عمارت خورشید بود. از در سمت مشرق که وارد میشدی چندین اطاق و تالار تو در تو بود. به پیشخدمت دستور داد که فردا قبل از آفتاب، جناب امام جمعه به ملاقات من میآید. تو خدمتشان عرض کن من در اطاق آخر منتظرشان ھستم.خودشان بدون راھنما تشریف بیاورند.
صبح زود موعود آقاسی زیر جامه از پا بیرون آورده در اطاق آخری رو به روی در ورود به حالت سجود [چمباتمه] افتاده بود. امام جمعه پرده را کھ بلند کرد جناب حاجی را به این وضعیّت دید لاھول گویان واستغفار کنان خواست مراجعت کند. آقاسی از جا بر خاسته به ترکی گفت "عرضیم وار" [ عرضی دارم].
جنابعالی ھر چه خواستید از تیول و سیورغال و خالصه و وظیفه و تخفیف مالیاتی ھمه را دادم. بعد از ھمه اینھا مرقوم فرموده اید که میخواھید مرا در خلوت، بدون شخص ثالث ملاقات بفرمایید. گفتم شاید خیال مقاربت با بنده را دارید. به این جھت به چنین صورتی در آمدم."
کفش برای شترھا
بھ عنوان یک نمونه کوچک از نبوغ نظامی حاجی میرزا آقاسی ھم باید اشاره کنم که در جنگ ھرات به منظور بالا بردن قدرت مانور واحدھای رزمی، حاج آقا در مقام فرماندھی کل قوا دستور داد که برای شترھا پاپوش چرمی دوخته شود که در برف و باران نلغزند.
خان ملک ساسانی مینویسد: " در زمان مرحوم احمد شاه، ھنوز یک صد ھزار پاپوش چرمی شتر در باستیان [ پادگان] تھران بود
یک قاشق آب شور
پس از بسته شدن معاھده ھای گلستان و ترکمان چای، تمامی سعی سران دولت ایران بر این بود که مبادا ھمسایه شمالی را دوباره سر خشم بیاورند؛ از اینرو میکوشیدند تا میتوانند کاری خلاف رای روسیه انجام ندھند. بھ ھمین جھت زمانی کھ از حاجی میرزا آقاسی در بارهی تضمین حقوق ایران بر آبھای دریای خزر سئوال میکنند، در پاسخ میگوید: "ما به خاطر یک قاشق آب شور ( دریای خزر)خاطر شیرین دوست ( روسیه) را تلخ نمیکنیم
چقدر به تصمیم گیری احمدی نژاد در مورد رژیم حقوقی دریای خزر شبیه است!






























