تبليغاتX
تیمچه نوید الدوله

جمعه سی ام اسفند 1387

گروه 99 !!!!

 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...'

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'

پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'

نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

نوشته شده توسط در 11:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

خاطرات رجب علي يوجه معلم رقص تركيه اي از سفر ايران

وي اخيرا به همراه 5 نفر از دوستان خود به ايران سفركرده و مشاهدات خود را در روزنامه حريت تركيه به چاپ رسانده است.


 

اين سفر تمام پيشداوري هاي من در خصوص ايران را بكلي از بين برد و متوجه شدم كه ايران را تا چه اندازه نادرست و اشتباه مي شناختم.
يك دوست آلماني كه دو سال پيش سفري به ايران داشت شيفته ايران شده بود . اظهارات او و عكس هائي كه از ايران گرفته بود ما را بشدت تحت تاثير قرار داد.

 روز 23 ژانويه با هواپيما به تبريز سفر كرديم. راستش را بگويم، بسيار نگران بودم. زيرا سال ها در ذهنمان در مورد ايران اطلاعات منفي از سوي رسانه هاي آمريكائي تزريق شده بود. .

 حسين همكار ايراني ما در فرودگاه تبريز از ما استقبال نمود و ما را به هتل برد. دو روز اول به بازديد و گشت و گذار در شهر گذشت.

در قهوه خانه ها چائي را كه در قوري هاي چيني دم مي شد، در استكان هاي كمر باريك همراه با قند طبيعي مي نوشيديم.
 روز بعد حسين به همراه دوست خود و دخترانش ما را براي گردش به شهر برد. دختران وي دانشجو بودند و بسيار ظريف آرايش كرده و انگليسي را خوب صحبت مي كردند. به همراه آنها به يك رستوران واقع در يك تپه سبز كه منظره شهر از آنجا ديده مي شد رفتيم. رستوراني كه جاي ايرانيان ثروتمند بود.
راحتي و آرامش ايرانيان باور كردني نيست.
در بازار ها و رستوران ها اولين چيزي كه توجه من را به خود جلب مي كرد، بوي خوش سبزيجات بود. بوي خيار را از سه متري مي شد، احساس كرد. هزاران نوع ادويه در بازارموجود است.

من تصور مي كردم غذا هاي ايراني مانند غذاهاي شهر آدنا و اورفاي ما پر از روغن باشد، اما اينگونه نبود. از ليلي دختر حسين پرسيدم : شب ها مي توانيد به خيابان بيائيد؟ گفت : بله ، حتي ساعت 3 نصف شب هم شما مي توانيد در خيابان ها راحت حركت كنيد.
من خود روز هاي بعد گروه هاي دختران و پسران را در منظره چراغ هاي شهر ديدم كه به راحتي قدم مي زدند. با خود گفتم چقدر در قبال ايران ناحقي كرده ايم ؟ تمام اطلاعات و پيشداوري هاي ما در خصوص ايران بر عكس بوده است!

براي سفر به تهران شب سوار قطار شديم. كوپه تخت خواب دار بسيار تميز و ملحفه هاي آن مانند برف سفيد بود.
 در طي سفر چاي و شيريني و دوغ پخش كردند. پس از 8 ساعت به تهران رسيديم. در ايستگاه راه آهن تهران سوار تاكسي شديم و جمعاً مبلغ 8 دلار به پول ايراني بعنوان كرايه پرداخت كرده به هتل رفتيم.
قيمت اطاق دو نفره همراه با صبحانه در لوكس ترين هتل 5 ستاره تهران يعني هتل لاله روزانه 70 دلار بود.

 تهران گرم تر از تبريز است درجه هوا در روز به 15 درجه مي رسيد. در مدت دو روزي كه در پايتخت بوديم، ابتدا به موزه ملي رفتيم. تمامي تاريخ ايران را از هزاران سال پيش تا قرن 19 در اين موزه مي توان ديد.
در آن روزها جشنواره بين المللي تئاتر در تهران برپا بود در ده ها سالن گروه هائي تئاتر آلماني، فرانسوي، انگليسي، ارمني، ازبكستاني، مصري، نروژي و چيني نمايش اجرا مي كردند و هزاران علاقمند براي تماشاي اين نمايش ها براي خريد بليط در صف ايستاده بودند. نمي دانم چرا گروهي از تركيه در اين جمع نبود؟

بازار هاي رو بسته تهران غير قابل شمارش هستند. فرش فروشي ها بسيار محتشم بودند. فرش ها با رنگ هاي طبيعي جلب توجه مي كرد. دوستانم با ديدن فرش هائي كه در استانبول به قيمت 3000 دلار خريده بودند و ارزش آنها در ايران 200 دلار بود ، متاسف شدند. خريد فرش را به آخرين ايستگاه مسافرت يعني شهر شيراز موكول كرديم و به سوي قم راه افتاديم.


سفر به قم


يك ميني بوس را به 60 دلار كرايه كرده و پس از دو ساعت به شهر مذهبي قم مي رسيم. پس از ورود به محوطه مسجد حضرت فاطمه ( س) كه حرم حضرت معصومه ( س) در آن قرار دارد شاهد مراسم ويژه اي كه همه ساله در اين مكان برگزار مي شود، شديم.
شيعيان با پرچم هاي رنگارنگ و ساز و دهل و لباس هاي محلي مشغول عبادت بودند. آنها ما را غير مسلمان تصور و اجازه ورود به محوطه مسجد را به ما ندادند.

من بدون توجه به راهم ادامه دادم . يك مامور به طرزي خشن به من تذكر داد و خواست تا با او بروم. پس از عبور از راهرو ها و دالان هاي تنگ، درون يك غرفه در مقابل يك روحاني ريش سفيد ايستاديم.
به وي گفتم من ترك هستم. خوشحال شد و به مامور دستور داد كه با احترام من را به داخل مسجد راهنمائي نمايد. مسجد داراي زيبائي شگفت انگيزي بود. دوستانم در بيرون مسجد با نگراني منتظر من بودند.
 پس از بازگشت آنچه را كه ديده بودم براي آنها تعريف كردم.


اصفهان شهر معجزه ها

پس از رسيدن به شهر معجزه ها يعني اصفهان در هتل عباسي مستقر شديم. اين هتل آنقدر لوكس و زيبا است كه 5 ستاره براي آن بسيار كم است. مينياتور هاي ساخته شده با موزائيك برق مي زدند. من در طول عمرم به كشورها و شهر هاي زيادي سفر كرده ام، اما چنين شهر و هتل زيبائي را تا كنون نديده بودم.

 مسجد، حرم، فارس، افغان، ارمني،گرجي،يهودي، عرب، آذري و ..... كنيسه، كليسا و اماكن ديني متعلق به تمامي اديان ترميم و بازسازي شده و در كليسا ها و كنيسه ها تا آخر باز است.
صداي اذان و سرود هاي ديني در اين شهر با هم مخلوط شده، بخور ها و عود ها ، افراد ديني متعلق به اديان مختلف با لباس هاي مخصوص خود در شهر قدم مي زنند.

 از قبل مي دانستم كه در مجلس ايران نمايندگان يهودي و ارمني حضور دارند، اما باور نمي كردم كه زندگي ديني در ايران تا اين حد آزاد و راحت باشد.

در اين كشور منسوبين اديان ديگر را نه تنها اذيت كردن بلكه كوچكترين حرف نا مربوط زدن به آنها نيز جرم محسوب مي شود. اينك اگر شما تمدن مي طلبيد، بفرمائيد اين هم تمدن.

در آن لحظه به ياد تركيه افتادم و گويا در درونم چيزي خرد شد. براي يهوديان و مسيحيان كشور خودم ناراحت شدم.

ميدان ها و پارك ها توجه من را به سوي خود جلب مي كنند. با رفتن به ميدان امام، متوجه شدم كه در تركيه ميدان به معني واقعي آن وجود ندارد. ميدان بايزيد، تقسيم و سلطان احمد در مقايسه به اين ميدان به اندازه گوش يك شتر مي ماند. در تركيه به فكر هيچكس ساخت چنين ميادين عظيمي نرسيده است.
اين ميدان ها مانند صد ها سال پيش باقي مانده، حتي يك سانتيمتر از آن ها عوض نشده است.
 با ديدن كاخ هاي عظيم و پارك هاي متعلق به آنها زبان تان بند مي آيد. دلم براي پارك هاي خودمان مي سوزد.
 به كاخ چهل ستون مي رويم در اصل اينجا 20 ستون چوبي دارد اما انعكاس تصوير آنها در استخر مقابل كاخ چهل ستون را تداعي مي كند.

مينياتور ها با ضميمه عشق، رقص، آكروباسي نقاشي شده اند. اين مينياتور ها موجب غرور ايرانيان است و اين هنر خويش را مانند چشمان خود نگه مي دارند. در بازار هاي رو بسته مشاغل متعدد هر كدام محوطه خاص خود را دارند.

قهوه خانه ها هر كدام با چند قليان در بازار جاي خود را دارند. در اين بازارها صنايع دستي ، شيشه اي، مينياتور و نقاشي ها وجود دارند. قهوه خانه هاي بازار جاي گردهمائي جوانان است. دختران و پسران در اين مكان ها ديدار كرده و در مورد ادبيات و فلسفه صحبت مي كنند و با يكديگر دوست مي شوند. هر كس حافظ و سعدي را از حفظ مي خواند . ديوان حافظ را در يك رحل گذاشته و يك صفحه آن را تصادفي باز مي كند و فال مي گيرند و بدين طريق تقدير و قسمت هر كس ديده مي شود.

سي و سه پل در اصفهان با چراغاني خاص خود در شب شهر را به شهر پريان تبديل مي كند.
از اصفهان با يك اتوبوس و در طي 6 ساعت به شهر يزد سفر مي كنيم. اين شهر به شهر ماردين شباهت دارد. سپس به شيراز مي رويم. شهر حافظ و سعدي . اگر مقبره هاي اين دو عالم را زيارت نكنيد گويا شيراز را نگشته ايد. در آنجا شعــر « مرگ رندان » يحيي كمال را به ياد مي آورم. شهر روشنفكران .
 دلم مي خواهد كه چند بار ديگر به ايران سفر كنم... . 

نوشته شده توسط در 11:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

سالروز چهارشنبه سوری استبدادیان

 

 

غروب روز 23 اسفند 1332 در میدان پادگان لشگر دو زرهی که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکتر فاطمی ، کربمپور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای 28 مرداد1332 بود،مراسم چهارشنبه سوری شاهانه، با شرکت اشرف پهلوی و علیرضا پهلوی انجام گرفت.

اینان کریمپور را از زندان بیرون کشیدند ، به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند. پالانی بر پیکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دوید و فریاد می زد   شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.

فردای آن روز او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود ، به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فریادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ایادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : دیوانه است ، هذیان می گوید.

فردای آن شب ، از افراد بیرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همین را فهمیدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کریمپور شیرازی در حین فرار دادند

کریمپور در سال 1329 که فعالیت جبهه ملی به رهبری دکتر محمد مصدق در اوج خود بود و شعار  " صنعت نفت باید ملی شود." بر سینه هر جوان ایرانی می درخشید ، روزنامه شورش را منتشر می کرد.

کریمپور در شماره نخست شورش که به بزرگداشت محمد مسعود اختصاص داشت ، به خط درشت نوشت. :« من ملت ایران را به شورش دعوت می کنم.»

 در شعری انقلابی از کریمپور می خوانیم :

انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی  / انجمن بایست کردن در سرای انقلاب

ترس دولت ، ملت بیچاره را از پا فکند / نقشه ای باید کشیدن از برای انقلاب

داروی صبر و شکیبایی نمی بخشد اثر / درد ما را نیست درمان جز دوای انقلاب

کاخ این خونخوارگان را واژگون بایست کرد / ریختن باید ز نو از خون بنای انقلاب    


کریمپور در مورد اشرف پهلوی که در توطئه های عوامل بیگانه علیه مصدق ید طولایی داشت ، در روزنامه شورش نوشت :

" مردم می گویند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حیثیت یک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گویند این پولهایی را که اشرف بنام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل ، تراخمی و بی سواد این مملکت فقیر و بدبخت می گیرد به چه مصرفی می رساند.

... مردم می گویند چرا خواهر شاه در امور قضائیه ، مقننه و اجرائی این مملکت دخالت نا مشروع می کند. چرا خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقیف ملک افضلی جنایتکار و آدم کش اعتراض کرده و دستور تعویض بازپرس را می دهد.  

چرا باید یک نفر مفتخور نالایق بنام همسری خواهر شاه دربار سلطنتی یک مملکت تاریخی را ملعبه عیاشی و خوش گذرانی خود قرار دهد...شاه اگر با طرد اشرف ، فاطمه و احمد شفیق عرب و هیلر آمریکایی افکار عمومی را تسکین ندهد ، عاصیان جان به لب آمده و کارد به استخوان رسیده ، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ایران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار و لوئی شانزدهم کردند. حال خود دانید با آتش و قهر و نفرت مردم."

پس از توقیف شورش نامه ی تهدید آمیزی برای کریمپور فرستاده شد که بعدا" او متن نامه را در روزنامه شورش کلیشه کرد :

"...ای مدیر روزنامه شورش ! بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری ، عاقبت وخیمی در پیش داری ، دیدی که چگونه محمد مسعود می خواست علیه ما مبارزه کند ، به حیات او خاتمه دادیم و باز هم می گوئیم ، اگر دست از مبارزه با ما بر نداری در همین روزها منتظر سرنوشت مسعود باش."

کریمپور تا دم مرگ از وفاداران مصدق بود و در همان روزهای نزدیک به کودتای بیست وهشت مرداد در روزنامه اش به رفیقان نیمه راه مصدق که او را تنها گذاشتند در روزنامه شورش این شعر را نوشت.:

دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد // که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست.


کریمپور شیرازی پس از کودتای بیست و هشت مرداد 32 و برقراری حکومت نظامی ، زندگی مخفی خود را آغاز کرد. و عاقبت  در 26 مهرماه 1332 دژخیمان محل اختفای او را یافتند و در زندان لشگر دو زرهی در سیاهچالش انداختند.

کریمپور در مدت اسارت شکنجه بسیار دید ، تمام بدنش را با سیگار سوزاندند. سیخ داغ بر بدنش کشیدند ، تهدید و تطمیعش کردند شاید توبه نامه ای از او بگیرند ، ولی او زیر بار نرفت و همچنان به مصدق وفادار ماند.

. دکتر میرحقانی پزشک قانونی وقت که از او معاینه کرده ـ به خبرنگار کیهان چنین می گوید :

« مقارن ساعت 6 بعد از ظهر به من اطلاع دادند که کریمپور شیرازی فوت کرده است من بلافاصله در بیمارستان شماره یک ارتش حضور یافتم . کریمپور در ساعت چهار و نیم بعد از ظهر فوت کرده بود، بر اثر معاینه ای که نمودم مشاهده شد چهار پنجم بدن او سوخته است ، سراسر بدن او بجز یک قسمت از پشتش و پاهای او تا نزدیک قوزک بکلی سوخته ، بطوریکه اظهار می شد کریمپور علاوه بر کهنه ای که آغشته به نفت کرده بود قسمتی از لباسهای خود را نیز به نفت آلوده کرده بود و در نتیجه قسمت زیادی از بدنش سوخته بود. جل الخالق.»  

از محل دفن کریمپور اطلاع دقیقی در دست نیست.  در هیچ منبع موثقی به دیده شدن قبر او چه در مسگر آباد ، چه جای دیگر اشاره ای نشده است و اگر گفته شود مدفن او نامعلوم است ، سخنی به دروغ گفته نشده است.

کریمپور شیرازی هنگام مرگ 35 سال داشت.


 

روانش شاد




 

نوشته شده توسط در 11:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

اطلاعیه حجة السلام والمسلمین حسن گلستانی!!!

 من این را در یک وبسایت پیدا کردم و مطمین نیستم اصل باشد. اگر اصل باشد وای به حال.....

اطلاعیه
حجة السلام والمسلمین حسن گلستانی رئیس ستاد اقامه نماز شهرستان تویسرکان و از اعضای هیات امنای ستاد ائمه جمعه و جماعات استان همدان
 

 
ملت عزیز و همیشه در صحنه ایران
من نیز صحنه را دیدم و باید عرض کنم که صحنه به هیچ وجه ساختگی نبود اما این اقدام
بنده به هیچ وجه عمل زنای محصنه محسوب نمی شود زیرا آن خانم در آن لحظه قانونا و شرعا همسر بنده بود. زنی که شما در صحنه مشاهده کردید، فاطمه رجب زاده نام دارد که هم اکنون همسر قانونی و شرعی آقای غلامعلی الهه زاده می باشد که این آقا از کارمندان دفتر من هستند.
مدتی پیش آقای الهه زاده بر اثر موضوعی از دست خانم رجب زاده خشمگین می شود و در هنگام خشم همسر خویش را سه طلاقه می کند اما پس از این که خشمش فروکش می کند از کرده ی خویش پشیمان می شود و بار دیگر از خانم رجب زاده تقاضای ازدواج می نماید.
 بر اساس قوانین شرعی شخصی که همسر خویش را سه طلاقه کرده دیگر نمی تواند با وی ازدواج کند مگر این که کس دیگری با وی ازدواج نموده و سپس وی را طلاق دهد که در اصطلاح فقهی به این شخصص محلل گفته می شود یعنی کسی که حلال مشکلات است. این زوج برای برطرف کردن مشکل شان به نزد من آمدند و از من خواهش کردند که به عنوان محلل این معضل آن ها را حل بنمایم، از آن جا که بنده همواره زندگی ام را وقف خدمت به مردم و حل کردن مشکلات شان نموده ام نتوانستم از قبول درخواست آن ها سر باز زنم.
این شد که بنده خانم رجب زاده راعقد نمودم و برای اینکه کارم جنبه ی ریا پیدا نکند قبلش همسرم را به خانه ی مادرش فرستادم تا کسی پی به این فداکاری من نبرد زیرا من دوست ندارم کسی از کارهای خیری که برای مردم انجام می دهم باخبر شود.
صحنه ای که شما عزیزان مشاهده نمودید در حقیقت در طی همان دو ساعتی اتفاق افتاده که خانم رجب زاده همسر قانونی و شرعی من بودند و من هیچ گناهی را مرتکب نشده ام. من مایل نبودم مردم پی به محلل بودن من ببرند
.
والسلام علیکم و الرحمة الله و برکاته
حاج حسن گلستانی

نوشته شده توسط در 11:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387

امان از خرافات ما ایرانیا!!!

دانش نه با تعقل , بلکه با عمل آموخته میشود. تلاش کنید که وظیفه خود را به جای آورید. به زودی متوجه می شوید که از چه متاع نابی ساخته شده اید. یوهان گوته

 


خرافات

جنونی كه به جان ملت افتاده

 

 

 

 

 
اخیرا تعدادی از موسسات فرهنگی با چاپ مطالبی در مورد علائم ظهور امام زمان این چنین نقل قول کرده اند که چندی قبل ايت الله بهجت درحين وضو گرفتن بيهوش مي شوند که پس از بهوش آمدن علت را جويا مي شوند که در جواب مي فرمايند در همين لحظه قاتل امام زمان در اصفهان متولد شده است.
آگاهان گسترش خرافات و استفاده از اعتقادات مذهبی را حاصل استفاده های سياسی از باورهای عمومی می دانند که هم به باورهای اعتقادی مردم لطمه زده و هم راهی در برابر شیادان باز کرده است
به اين چند خرافه كه در مطبوعات داخل کشور در این چند سال انتشار يافته نگاهی بياندازيد
 

گوش كردن موسيقی

دختر جوانی در هلند در زمان تلاوت قرآن توسط مادرش با صدای بلند به موسيقی گوش می‌كرد. هنگامی كه با اعتراض مادرش مبنی بر كم كردن صدای موسيقی مواجه می‌شود به او و كتاب قرآن اهانت می‌كند. اين دختر هنگامی كه می‌بيند با وجود مخالفت او باز مادرش به خواندن قرآن با صدای بلند ادامه می‌دهد، قرآن را به زور از دست مادرش می‌گيرد و آنرا پاره می‌كند كه در همان حال دختر جوان آتش گرفته و می‌سوزد. مادر دختر برای خاموش كردن دخترش بر روی او پتو می‌اندازد و بعد از اينكه پتو را از روی او بر می‌دارد می‌بيند كه دختر او تغيير چهره داده و به صورت عكسی كه می‌بينيد در آمده است
مدتی بعد مشخص می‌شود كه اين خبر از اساس ساختگی بوده است. عكس مربوط به مجسمه‌ای ساخته  پاتريشيا پيچی ‌نينی است كه از سيليكون و كائوچو ساخته شده و طرحی در مورد مهندسی ژنتيك مربوط به تكامل حيوانات است و هيچ ارتباطی با موضوعات مذهبی ندارد
آن كه دسترسی به چنين خبری داشته و قطعا با اروپا و مطبوعات آن درتماس بوده و دسترسی داشته، نمی دانسته اصل ماجرا چيست؟ می‌دانسته، اما ماموريت برای داخل كشور اجرا می‌كرده است
 
 

ورود سگ به حرم امام رضا

قضيه ورود سگی گريان(!) به حرم امام رضا در مشهد كه عكس‌العمل‌های بسياری برانگيخت از آن موضوعات جالب توجه است. بعد از خبر ورود سگی به حرم و عارض شدن در آنجا فيلم و خبر و كپی گزارش آن دست به دست می‌گشت و به فروش می‌رسيد و مطبوعات نيز با كشيدن‌هاله‌ای از تقدس دور اين موضوع امكان هر گونه تشكيك يا نقد موضوع را از همه گرفتند. سايت اينترنتی انتخاب نيز با آب و تاب و قطعاتی از فيلم ويديويی سگ مذكور به اين قضيه بيشتر دامن می‌زد. سرانجام روزنامه جمهوری اسلامی بعد از چند روز واكنش نشان داد و نوشت
توطئه وارد ساختن يك سگ به حرم مقدس رضا و مطرح كردن خبر آن در پايگاه‌های اطلاع‌رسانی كه طی دو هفته اخير شايعات زيادی را بر سر زبان‌ها به جريان انداخت، با كشف يك باند سودجو و دستگيری عوامل اين باند، خنثی شد
اعضای اين باند، يك شياد و دو نفر از خادمان حرم بودند كه با همدستی همديگر توانستند يك سگ را از قسمت مربوط به بانوان وارد حرم نمايند و تا نزديكی ضريح مطهر ببرند و با فيلم ‌برداری و انتشار خبر آن و تهيه سی دی اقدام به سودجويی نمايند
 
 
 

چاه عريضه و شيشه مقدس مسجد جمكران

دو سال پيش در محراب مسجد جمكران شيشه‌ای نصب شد و چند لامپ سبز رنگ نيز به آن آويزان شد. كم‌كم اين قسمت از مسجد به شكل يك جاذبه‌ی سياحتی- زيارتي(!) درآمد و به تدريج برای آن داستان‌ها و افسانه‌های شاخداری هم ساختند. زوار در پشت شيشه صف كشيده و آن محل را زيارت می‌كردند. تا جايی كه آيت‌الله مكارم شيرازی در اعتراض به اين عمل گفت: «اخيراْ در محراب مسجد جمكران يك تشكيلات شيشه‌اى سبزرنگ و چراغ درست كرده‌اند كه كم‌كم به صورت امامزاده‌اى درآمده است. مردم براى بوسيدن اين شيشه صف می‌كشند، كسانی هم هنگام دور شدن عقب عقب می‌روند مثل كارى كه در حرم امامان و امامزاده‌ها می‌كنند. بعضی‌ها هم فاتحه می‌خوانند، عده‌اى تعظيم می‌كنند، بعضی از عوام هم می‌گويند اينجا قبر حضرت وليعصر(عج) است. حتما چند سال ديگر هم فردى پيدا می‌شود و كتابی می‌نويسد كه 70 نفر از اوتاد در اينجا دفن شده‌اند. هركس مرتكب اين كار شده اشتباه كرده است، اين ضربه‌اى به مسجد جمكران است
پس از اين اعتراض، بلافاصله اين تشكيلات معجزه‌آسا و امامزاده‌ی جديدالاحداث از محل محراب جمع‌آوری شد و البته آب از آب هم تكان نخورد! اما ذهن خرافه‌ساز مؤمنين قلابی و دكانداران دين هم بيكار نماند و محلی را به نام «چاه عريضه» اختراع كردند و اظهار داشتند كه مردم می‌توانند از طريق انداختن عريضه و دعاهای خود در اين چاه از امام زمان بخواهند كه زودتر ظهور نمايد. و البته اين مدت نيز نه تنها عوام كه خواص بسياری هم به اين چاه پناه آورده‌اند و عريضه و دستورالعمل و بخش‌نامه و پيشنهاد انتصابات خود را داخل آن چاه می‌ريزند
سران انجمن حجتيه نيز اخيراً در جزواتی پيشنهاد روز مخصوصی برای تحريك امام زمان  به فرج را در جزوه‌ای داده‌اند كه هزاران نسخه از آن تكثير شده است. در اين جزوه آمده است
يك روز خاص به عنوان انقلاب و اجتماع قلوب و دعای كل مردم ايران و ساير شيعيان در كشورهای مختلف تعيين و به طوری كه تمام مردم جهان متوجه آن شوند، تبليغ شود. سوگند به خدايی كه جان ما در اختيار اوست، اگر اين روز مشخص شود و تمامی منتظران و شيعيان در اماكن مقدس جمع شوند و فرج را طلب نمايند و اگر اين روز معين، روز جمعه‌ای باشد، يقينا مولايمان روز شنبه (فردايش) ظهور خواهند فرمود». همچنين در اين جزوه آمده:«دعا جهت تعجيل در فرج، مثل نمازهای واجب روزانه بر هر زن و مرد مسلمان و مؤمن واجب است و ترك آن مثل ترك نمازهای واجب، گناه كبيره و موجب كفر است
 
 

گوسفند مقدس شيبان

در ماه محرم سال گذشته در شهر كوچك شيبان نزديك اهواز گوسفندی پيدا می‌شود كه می‌گويند روی شاخ سمت چپ او شمشير امام علی نقش بسته است. بلافاصله اين موضوع دهان به دهان گشته و به يك افسانه‌ی مذهبی در منطقه مبدل شده و كم‌كم به رسانه‌های سراسری نيز كشيده می‌شود. مردم دسته دسته برای تماشای گوسفند مقدس به سمت شيبان هجوم می‌برند و به تدريج شايعات عجيب و قوی‌تری در مورد اين گوسفند زبان بسته و از همه‌جا بی‌خبر پديد آمد مثلاً اين كه هيچ چاقوی گلويی او را نمی‌برد و با بعضی از خواص به طور خصوصی صحبت می‌كند و احتمالاً پشكل و ادرارش هم شفاست
از اين قضيه مدت‌ها گذشت و ظاهراً تقدس گوسفند هم كمرنگ‌تر شد. برخی آن را شايعه‌‌ای ساخته‌ی صاحب گوسفند می‌دانند كه به هر صورت درآمد خوبی از طريق نذورات مردم خرافی به پای اين «گوساله‌ی سامری» به جيب زد
 
 
 

ديگ سمنوی مقدس در قم

سال گذشته نيز خبر می‌دهند در ديگی كه در روستای ونارج نزديك قم در آن سمنو می‌پخته‌اند جای پايی ظاهر شده كه احتمالاً جای پای يكی از ائمه است! اين خبر نيز مانند هر خبر خرافه‌آميز ديگر به سرعت منتشر شده و دسته دسته مردم عقل باخته برای تماشای ديگ سمنوی مقدس به روستای ونارج قم می‌روند و حتی هيأت‌های مذهبی در كنار آن به اجرای مراسم پرداختند و مبلغ هنگفتی برای ساخت جايگاهی ويژه برای آن جمع آوری می‌شود

 

 

 

زن ببر نمای قم

دو سال پيش يك عكس تبليغاتی از چهره‌ی زنی با صورت ببر كه توسط فتوشاپ ساخته شده، متعلق به يك موسسه تبليغاتی در كرمانشاه در يكی از مطبوعات محلی چاپ می‌شود. بعد از مدتی اين عكس در قم كپی و تكثير شده و شايعه‌ای پديد می‌آيد كه زنی به مقدسات اهانت نموده و به اين صورت درآمده و او را دستگير كرده‌اند. قدرت تهييج و تحريك اين شايعه چنان است كه به زودی مردم به سمت پاسگاه شيخ‌آباد در منطقه نيروگاه قم هجوم می‌برند و از عوامل انتظامی می‌خواهند تا زنی كه ادعا می‌شود به خاطر پاره كردن قرآن كريم و ريختن آن در زباله‌دانی و تبديل شدنش به صورت ببری كه نيمی از صورتش به شكل انسان است و مانند ببرها دم و سبيل دارد، را به آنها نشان دهند! شايعه می‌شود كه قرار است زن ببرنما را روز جمعه اعدام كنند. با فرا رسيدن بعداز ظهر روز جمعه و نزديك شدن به ساعات اعدام زن ببرنما مردم اين منطقه گروه گروه در ميدان نبوت تجمع می‌كنند و از آنجايی كه يك جرثقيل هم بر حسب تصادف در همان محل پارك بوده مردم گمان می‌كنند كه احتمالاً با همين جرثقيل می‌خواهند زن را اعدام كنند و در واقع وجود اين جرثقيل هم بر اطمينان بيشتر مردم نسبت به اين مسأله می‌افزايد وشايعه را باورپذيرتر می‌كند. اين قضيه به تدريج به صورت يك شورش همگانی درمی‌آيد و با شكستن شيشه بانك‌ها منطقه به آشوب كشيده می‌شود و تعداد زيادی نيز دستگير می‌شوند
 
 
 

دستخط امام زمان

مدتی پيش تصوير اسكن شده‌ای از نامه‌ای منسوب به امام زمان( توجه كنيد! به خط فارسی و نه عربی) در تهران و مسجد جمكران توزيع شد و در نشريه‌ی خورشيد نيز به چاپ رسيد و به تعداد زياد در محافل مذهبی تكثير و در سايت‌های اينترنتی نيز منتشرشد كه در آن اشاره شده اين دستخط امام زمان است و خادم مسجد آن را پيدا كرده است. خادم مسجد نوشته
در تاريخ 12 محرم 1404 هجری قمری صندوق موقوفه مسجد را كه نذورات و كمك‌های مردمی در آن جمع و صرف اطعام به نام حضرت اباالفضل عليه السلام و عاشورا و مناسبت‌های ديگر دينی می‌شود، باز كردم و مشاهده نمودم به همراه پول‌های درون صندوق نامه‌ای در آن انداخته شده كه روی آن دو عدد شكلات تقريبا بزرگ قرار دارد در حالی كه همه می‌دانيم اين شكلات‌ها هر قدر كوچك باشند ممكن نيست از روزنه باريك صندوق به درون آن وارد شده باشند».
اين كه چرا امام زمان ناگزير شده‌اند وجود خود را با انداختن دو شكلات در صندوق مسجدی اثبات كنند مشخص نيست. اما مشخص‌تر اين است كه به مصداق هر چه دروغ بزرگ‌تر باورش آسان‌تر: «هر چه دروغ عوامانه ‌تر، عوام‌پذيرتر خواهد بود
 
 
 
 

نمونه‌ها

به پشت اتومبيل‌ها، روی شيشه تاكسی‌ها، كنار نمره عقب برخی اتومبيل‌های شخصی و دولتی نگاه كنيد. از اين نوع تابلوها كم نمی بينيد، كه همگی به نوعی ترويج خرافات اند. حتی به بخش آگهی مطبوعات هم اگر مراجعه كنيد، كم با چنين مضمونی كه اين براحتی می‌توانيد روی شيشه تاكسی‌های شهرهای مختلف ببينيد روبرو نمی شويد

دعانويسی، گشايش كار، بخت‌گشايی، باطل السحر

 

 

 

امام زمان پشت ناودان شهرک قدس

شهرک قدس در حاشيه پايتخت 12 ميليونی ايران. ناودان سوراخ بوده و آب از پشتش به ديوار راه يافته، ناودان را برای تعمير از جا درآورده اند و زردآب پشت ناودان هويدا شده است. هو انداختند که سايه امام زمان روی ديوار افتاده و مردم دردمندی که غرق در مشکلات زيستی و معيشتی اند به اميد علاج آنها دست به دامن اين سايه شدند
 
 

تصاویر هجوم مردم شهریار برای دیدن شمایل حضرت امام زمان روی دیوار

 

 

نمی دانم چه ارتباطی بین نم دیوار و یا چاه و... از این قبیل مکانها و ائمه اطهار وجود دارد؟

 

 

 

 

 

 

و یک نمونه دیگر

 

 

تا ابله در جهان است مفلس در نمی ماند

 

چندان عجیب نیست اگر با دعا و رمل و استرلاب و پرداخت سهم آقایان از سد کنکور گذشت

 

 

و نمونه دیگر و دیگر و دیگر

 لنگه کفش خود را تقدیم امام زمان کنید شاید فرجی باشد

 


نوشته شده توسط در 12:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم اسفند 1387

در پشت هر مرد بزرگ زنی بزرگ ایستاده است!!

توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی ." زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم
٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."
بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها
نوشته شده توسط در 10:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

تفاوت تا چه حد آخه یوزارسیف!!!!؟



 

 

 

يوسف پيامبر به روايت راجر يانگ

 نسخه آمريكايي يوسف و زليخا

با بازي مونيكا بلوچي monica bellucci

اگر از دوستداران و علاقمندان سريال يوسف پيامبرببینند

تفاوت تا چه حد...!!!!

      

حضرت يوسف عليه السلام فرزند يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم عليهم السلام از پيامبران بزرگ الهي و اولين پيامبر بني اسرائيل بود.
نام يوسف 25 بار در قرآن آمده و سوره اي نيز به نام او موجود است. اين سوره داستان زندگي يوسف را به عنوان احسن القصص (بهترين قصه‌ها) از آغاز تا پايان بيان كرده است. حضرت يعقوب عليه السلام 12 پسر داشت. يوسف و بنيامين از زني به نام راحيل بودند كه بسيار محبوب يعقوب بود و در جواني درگذشت. از اين رو يعقوب اين يادگاران او را بيشتر از فرزندان ديگرش دوست مي‌داشت.
زيبايي بي‌نظير يوسف نيز به علاقه پدر نسبت به وي افزوده بود. حضرت يوسف (ع) ثمره يك عشق چهارده ساله بود. داستان اين عشق مربوط به زماني است كه حضرت يعقوب (ع) هنگامي كه به سرزمين دايي خود آمد دلباخته دختر دايي خود راحيل شد.

اين بار داستان شيرين يوسف را به روايت راجر يانگ ببينيد ....

  اما براي رسيدن به راحيل مجبور شد تا چهارده سال چوپاني كند و تن به ازدواج با خواهر بزرگتر او لعيا بدهد تا اين كه بعد از گذشت چهارده سال با راحيل ازدواج كرد. حضرت يعقوب با تولد يوسف تبلور عشق حقيقي خود را در او مي ديد. حضرت يعقوب يوسف را بر همه بچه هايش ترجيح مي داد و او را از همه بيشتر دوست مي داشت حتي از بنيامين كه برادر تني يوسف بود. و اين داستان از زماني شروع شد كه برادران يوسف به او حسادت ورزيدند و هر روز آتش اين حسادت بيشتر مي شد تا اين كه آنها تصميم گرفتند...
ادامه اين داستان را ببينيد...

تفاوت تا چه حد...!!!!

مقايسه فيلم نامه ايراني و امريكايي

نسخه ي آمريكايي سريال يوسف پيامبر

     

کارگردان    Roger Young
نويسنده    James Carrington
تاريخ اكران     16 April 1995

      

بازيگران:

Ben Kingsley ... Potiphar
Paul Mercurio ... Joseph
Martin Landau ... Jacob
Lesley Ann Warren ... Potiphar's Wife
Alice Krige ... Rachel
 

تفاوت تا چه حد...!!!!

مقايسه بازيگران ايراني و امريكايي


      Dominique Sanda ... Leah
Warren Clarke ... Ednan
Monica Bellucci ... Pharaoh's Wife
Stefano Dionisi ... Pharaoh
Valeria Cavalli ... Asenath
Kelly Miller ... Tamar
Gloria Carlin ... Bilah
Michael Angelis ... Reuben
Vincenzo Nicoli ... Simeon

تفاوت تا چه حد...!!!!

 يك مقايسه شيرين و لذت بخش

   



 

 

نوشته شده توسط در 10:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

نامه اینشتین به ایت الله بروجردی (باورنکردنی)

 

چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفت‌زده كرد؟

 

هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

 

«آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله‌ علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.

 

این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتاب‌های شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

 

یكی از این حدیث‌ها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل می‌كند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌كنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».

 

اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات می‌كند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند:

 2 E = M.C

2 M = E /C

 

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.

 

اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.

 

اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.

 

این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیل‌سازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقه‌فروش یهودی خریداری كرد.

 

دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چك شده و تأیید گشته است.

نوشته شده توسط در 12:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

تبلیغات درون شهری به سبک جدید !!!

تبلیغات درون شهری به سبک جدید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط در 10:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

یک قاشق آب شور و حاجی میرزا آقاسی!!!

ملا عباس ماکوئی معروف به حاجی میرزا آقاسی یک آخوند معمولی نبود، بلکه سه شخصیّت بود در
یک وجود واحد. یعنی ھم حاجی بود و ھم صوفی و ھم ملا. به ھمین جھت شاعری در باره او گفته است:
"حاجی و صوفی و ملا، سه گروه عجبانند،
که به ھر شھر از ایشان بودی[ ٢]غوغایی؛
شھر ایران را ایزد ز بلا حفظ کناد،
که تو ھم حاجی و ھم صوفی و ھم ملایی."

 او در زمان محمّد شاه قاجار به مقام صدرات ( و یا به اصطلاح امروزی) ، به مقام ریاست دولت رسید.حاج آقا ھنوز از راه نرسیده و زمانی که ھنوز نعش قائم مقام فراھانی روی زمین بود؛ دستور داد که نوشته ھا و مکاتبات آن بزرگمرد را که در مدّت سی سال تصدی امور مملکت نگاھداری کرده بود طعمھ آتش سازند. از آن جمله بود فصل دوم رساله عروضیه قائم مقام.
پس از فراغت از سوزاندن آثار قائم مقام، که بعدھا معلوم شد که بسیاری از آنھا، اسناد معتبر دولتی وتاریخی بوده است؛ اولین اقدام حاجی میرزا آقاسی، پس از تکیه بر اریکه قدرت، توقیف خویشان قایم مقام فراھانی و غارت اموال و دارایی خانواده او بود. در میان اموال چپاول شدهی قایم مقام، تابلوھایی نقاشی وجود داشت که قدمت برخی از آنھا به بیش از ھزار سال میرسید. پس از آن، نوبت رسید به عزل و بر کناری افراد کاردان از مقامھای دولتی و اداری که حاجی میرزا آقاسی آنھا را به اصطلاح خود " ئوزگه" ( غیر خودی) تلقی میکرد و شروع کرد به انتصاب افرادی جاھل و بی سروپا با عنوان آدمھای " بیزیمکی" ( خودی)و جلب رضایت آخوندھای ھم مسلک خود در ولایات.
یکی از این آخوندھا، امام جمعه تبریز بود که قائم مقام فراھانی در زمان حیات خود؛ بارھا تقاضاھای این آخوند را رد کرده و در جواب او نوشته بود که: "...شاه سرباز لازم دارد؛ دعا گو لازم ندارد."
امام جمعه تبریز به محض اطّلاع از صدرات حاجی میزرا آقاسی نامه ھایی به او مینویسد و تقاضای ملاقات میکند.
خان ملک ساسانی؛ در کتاب "سیاستگران دوره قاجار"در باره موضوع ارسال نامه امام جمعه :[ تبریز به حاجی میرزا آقاسی و جریان ملاقات میان آن دو مینویسد[ ٣
" امام جمعه قبل از حرکت به سمت آذربایجان، مراسلھای [ نامھای] به جناب حاجی نوشته بود که یک
مجلس بدون شخص ثالث تقاضای ملاقات دارد.حاجی سلمه الله [ سلام خدا بر او باد]ھم این تقاضا را قبول کرده، وقت ملاقات را به روز بعد قبل از طلوع آفتاب معین کرد.عمارت مسکونی آقاسی در ارک روبروی عمارت خورشید بود. از در سمت مشرق که وارد میشدی چندین اطاق و تالار تو در تو بود. به پیشخدمت دستور داد که فردا قبل از آفتاب، جناب امام جمعه به ملاقات من میآید. تو خدمتشان عرض کن من در اطاق آخر منتظرشان ھستم.خودشان بدون راھنما تشریف بیاورند.
صبح زود موعود آقاسی زیر جامه از پا بیرون آورده در اطاق آخری رو به روی در ورود به حالت سجود [چمباتمه] افتاده بود. امام جمعه پرده را کھ بلند کرد جناب حاجی را به این وضعیّت دید لاھول گویان واستغفار کنان خواست مراجعت کند. آقاسی از جا بر خاسته به ترکی گفت "عرضیم وار" [ عرضی دارم].
جنابعالی ھر چه خواستید از تیول و سیورغال و خالصه و وظیفه و تخفیف مالیاتی ھمه را دادم. بعد از ھمه اینھا مرقوم فرموده اید که میخواھید مرا در خلوت، بدون شخص ثالث ملاقات بفرمایید. گفتم شاید خیال مقاربت با بنده را دارید. به این جھت به چنین صورتی در آمدم."

کفش برای شترھا

بھ عنوان یک نمونه کوچک از نبوغ نظامی حاجی میرزا آقاسی ھم باید اشاره کنم که در جنگ ھرات به منظور بالا بردن قدرت مانور واحدھای رزمی، حاج آقا در مقام فرماندھی کل قوا دستور داد که برای شترھا پاپوش چرمی دوخته شود که در برف و باران نلغزند.
خان ملک ساسانی مینویسد: " در زمان مرحوم احمد شاه، ھنوز یک صد ھزار پاپوش چرمی شتر در باستیان [ پادگان] تھران بود

یک قاشق آب شور
پس از بسته شدن معاھده ھای گلستان و ترکمان چای، تمامی سعی سران دولت ایران بر این بود که مبادا ھمسایه شمالی را دوباره سر خشم بیاورند؛ از اینرو میکوشیدند تا میتوانند کاری خلاف رای روسیه انجام ندھند. بھ ھمین جھت زمانی کھ از حاجی میرزا آقاسی در بارهی تضمین حقوق ایران بر آبھای دریای خزر سئوال میکنند، در پاسخ میگوید: "ما به خاطر یک قاشق آب شور ( دریای خزر)خاطر شیرین دوست ( روسیه) را تلخ نمیکنیم
چقدر به تصمیم گیری احمدی نژاد در مورد رژیم حقوقی دریای خزر شبیه است!

نوشته شده توسط در 13:19 |  لینک ثابت   •