یکشنبه بیست و نهم دی 1387
چه بر بحرین گذشت؟!
روزشمار تاريخ: بحرين به فرمان شاه از ايران جدا شد

تصميم غير منتظره شاه در باره بحرين بدون مشورت با ايرانيان!!
شاه سابق كه ديدار رسمي از هند را از 11 دي ماه 1347آغاز كرده بود روز 14 دي (4ژانويه 1969) در يك مصاحبه مطبوعاتي در هند در پاسخ به سئوالي در باره بحرين [ که احتمالا از پيش تعبيه شده بود] ، بادي در غبغب انداخت و بدون اين كه در نظر بگيرد كه پارلمان ايران با حمايت ملت ، بحرين را استان 14 ايران اعلام داشته و شاه مشروطه حق ندارد تصميمي مغاير مصوبه پارلمان و اراده ملت بگيرد گفت كه "اگر بحريني ها نميخواهند با ما باشند ما حرفي نداريم!"
رويدادهاي دو دهه آخر قرن 20 در منطقه خليج فارس ثابت كرد كه چه نيرويي پشت اين تصميم شاه بود.
اعلام چنين مطلب مهمي در يك مصاحبه عمومي آن هم در كشوري ديگر و قرار دادن ملتي باستاني در برابر يك امر انجام شده عملي نابخشودني بشمار رفته است . شاه با بيان اين مطلب كه حق گفتن آن را نداشت دست خود را در برابر« تاريخ » رو كرد و اخرين سنگردفاع از خود را در «دادگاه تاريخ» ويران ساخت.
اين تصميم «ملوكانه!» به اندازه اي قطعي بود كه از مردم ايران هم [دريک رفراندم] سئوال نشد كه آيا با تصميم شاه كه بر خلاف قانون اساسي و سوگندي كه براي حفظ حدود و ثغور ايران به جاي آورده است موافقنند يا نه !. همان طور كه پيش بيني مي شد ؛ رفراندم تنها در بحرين انجام شد كه دهن كجي به ايرانيان بود . ناسيوناليستهاي ايراني که اين اقدام شاه را محکوم و بي اعتبار اعلام داشتند گفتند که شاه با اين حرکت خود باعث تحقير ايرانيان شده است.
شنبه بیست و هشتم دی 1387
فرمان مشروطیت
سواد فرمان مشروطیت ایران
که اصل آن بخط مرحوم قوام السلطنه و بصحه سلطان مغفور مظفرالدین شاه قاجار میباشد
جناب اشرف صدر اعظم
از آنجا که حضرت باریتعالی جل شأنه سر رشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که اراده همایون ما بر این تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید و تأیید مبانی دولت اصلاحات مقننه بمرور در دوائر دولتی و مملکتی بموقع اجرا گذارده شود چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه و علما، و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف بانتخابات طبقات مرقومه در دار الخلافه طهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازم را بعمل آورد و بهیئت وزرای دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت بتوسط شخص اول دولت بعرض برساند که بصحه همایونی موشح و بموقع اجرا گذارده شود بدیهی است که بموجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که بصحه ملوکانه رسیده و بعون الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و باصلاحات لازمه امور مملکت و اجرا قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر میداریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما تمامأ راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کمافیبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگویی دوام این دولت و این مجلس بی زوال باشند.
در قصر صاحبقرانیه بتاریخ چهاردم جمادی الثانیه ١٣٢٣ هجری قمری
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
آیا خدا شیطان را خلق کرد...؟!
|
استاد دانشگاه با اینسوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... |
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
آگاهی نامه انجمن جهانی زرتشتیان

آگاهی نامه انجمن جهانی زرتشتیان
کوشش های اهریمنان در ستیز با نماد باستانی فروهر
و دیگر ارزش های فرهنگ کهن ایران زمین
هم میهنان گرامی همانگونه که آگاه می باشید ، ساختن هر گونه فیلم سینمایی ، سریال وبرنامه های تلویزیونی درایران، زیر نگر و با یاری های مالی و پروانه جمهوری اسلامی می باشد.
سال ها است که کوشش می شود در فیلم های ساخته شده، همواره هنرپیشگانی را که در فیلم ها نقش بد (منفی) را بازی می کنند، با نام های ایرانی بنامند، و در برابر، هنرپیشگانی که دارای نقش های خوب (مثبت) می باشند، با نام های عربی و اسلامی نامیده می شوند.
این روش ما را به یاد فیلم های غربی و سینما گران هالیود می اندازد، که خوبان را با کلاه های سفید، و بدان را با کلاه های سیاه نمایش می دادند، و این روش سال ها است که در دستور کاروزارت ارشاد اسلامی ، و دیگر نهاد های وابسته به دولت می باشد.
گرایش روز افزون ایرانیان، بویژه جوانان، به جایگزین کردن نماد های بیگانه، با نماد های باستانی و فرهنگی ایران، چون فروهر، بیگانه پرستان را هراسان نموده، و ازاینرو به روش های گوناگون به چاره جویی پرداخته اند.
بتازگی در یک فیلم سینمایی بنام (چهار چنگولی)، جوانی که نقش یکی از ولگردان و اوباش مردم ستیز را بازی می کند، همواره هنگام نقش آفرینی، پیراهنی راکه با نماد سپندینه فروهر، نماد زندگی بخش مردم ایران زمین ، آذین شده بر تن دارد. و در بخشی از این فیلم، چامه های کهن ادب پارسی ، با دستکاری به بازیچه گرفته می شود.
پخش این فیلم در هنگامی انجام می شود، که در چند ماه گذشته، شمار بسیاری از جوانان ایرانی، زیر نام اوباش و اراذل به چوبه های دار سپرده شده اند.
بی شک تنی چند از هنرمندان ایرانی که ندانسته به دام فریب ایران ستیزان افتاده اند، با این کار ناستوده گام دیگری در بی ارزش نشان دادن خود، در نگر مردم فرهنگ دوست ایران برداشته اند.
این کارهای نابخردانه و کوردلانه، در راستای بی ارج کردن ارزش های فرهنگ کهن ایران، و نشانه ی ناکامی بیگانه پرستان درگسترش اندیشه های اهریمنی آنان است، وزمینه ساز گستاخی وفرهنگ ستیزی بیگانگان به ارزش های فرهنگی ایران زمین می گردد.
انجمن جهانی زرتشتیان، با سپاس از مهر بی پایان ایرانی فرزانه، سرهنگ دکتر رستم خسرویانی، فرنشین انجمن زرتشتیان تهران، دربازگویی ناخشنودی از کار ناستوده ی دشمنان فر و فرهنگ ایران ، از ایرانیان آزاده که به والایی و فروشکوه فرهنگ نیاکان خود می اندیشند، فراخوانی می کند، که در رسانه های همگانی ،خشم خود را در ناسپاسی جمهوری اسلامی به ارزش های فرهنگ ایران زمین به آگاهی همگان برسانند.
مدیر انجمن جهانی زرتشتیان فرامرز دادرس
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
گفتار و پندار حکیمانه
|
آلبرت انیشتین : مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند . | |
![]() |
ناپلئون بناپارت : هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . |
![]() |
آلبرت انیشتین : هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی ! |
![]() |
اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند . |
![]() |
آلبرت انیشتین : دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است ! |
![]() |
ناپلئون بناپارت : مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود . |
![]() |
مارک تواین : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی ! |
![]() |
آلبرت انیشتین : تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد . |
![]() |
وودی آلن : زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!! |
![]() |
آلبرت انیشتین : دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم ! |
![]() |
ژوزف استالين : مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار ! |
![]() |
ماهاتما گاندي : آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند . |
![]() |
البرت هوبارد : زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري . |
![]() |
آلبرت انیشتین : انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند . |
![]() |
ژان كوكتو : ما بايد به شانس ايمان بياوريم ، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم . |
![]() |
آيزاك آسيموف : زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،اين ميان انتقال رنج آور است . |
![]() |
ناپلئون : اگر با دشمني زياد بجنگي ، بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد . |
![]() |
وينستون چرچيل : |
|
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
|
شنبه بیست و یکم دی 1387
مهمترین اتفاقات سال 2008 میلادی
رويدادهاي مهم 2008
جام جم آنلاين: جهان در سالي كه گذشت شاهد حوادث تلخ و شيرين بسياري بود كه در ميان آنها، مي توان به پايان دوره زمامداري جرج بوش جنگ طلب همزمان با بروز بحران اقتصادي در جهان، وقوع حملات ترويستي، تداوم اشغال عراق ، جنگ در قفقاز و به قدرت رسيدن باراك اوباما در امريكا اشاره كرد. برخي از اين تحولات را از نگاه دوربين مي بينيم.
پنجشنبه نوزدهم دی 1387
تشکر به خاطر عدم نامگذاری خيابان دکتر مصدق
خدمت سرکار خانم معصومهی آباد دبير محترم کميته نامگذاری شورای شهر تهران
از شنيدن خبرِ منتفی شدنِ طرحِ نامگذاری خيابان دکتر محمد مصدق بی نهايت خوشحال شدم و از اين که کميسيون کارشناسی کميته نامگذاری شورای شهر تهران چنين تصميم صحيحی اتخاذ کرده بی نهايت سپاسگزارم. کميسيون مزبور، با اين تصميم به جا، سطح بالای دانش و معلومات و فهم و شعور خود را به ملت ايران نشان داد و اگر اجازه داشته باشم از طرف دکتر محمد مصدق نيز سخن بگويم، بايد عرض کنم که احتمالا روح ايشان با اين تصميم گيری قرين شادی و آسايش شده است.
واقعا بايد دست نويسنده ی گزارش گروه کارشناسی را بوسيد که نوشته است: "مصدق از ويژگی های مورد نظر کميسيون برای نامگذاری برخوردار نيست." چقدر زيبا، چقدر عالی نوشته است نويسنده ی فرهيخته ی اين گزارش و چقدر زيبا، چقدر عالی تصميم گرفته است شورای محترم شهر تهران. مصدق کجا؟ خيابانی در تهران کجا؟ تا وقتی امثال شهيد خالد اسلامبولی هستند، چه جای دکتر مصدق بر روی پلاک های حلبی شهرداری تهران؟! عقل مان کجا رفته؟! مگر دکتر مصدق اسلحه کشيده بود، يا با مسلسل قلب کسی را دريده بود که بخواهيم نام اش را بر خيابانی در تهران بگذاريم؟ تا وقتی شهيد اِدْوارْدُو آنيلی، پسر مسلمان و وارث سناتور ميلياردر ايتاليايی و صاحب کارخانه های متعدد خودروسازی هست، مگر احمق شده ايم که بخواهيم خيابانی را دکتر محمد مصدق بناميم؟! تازه اگر بخواهيم چنين بذل و بخششی بکنيم فردا نام سمير قنطار و ديگر مبارزان لبنانی و فلسطينی را بر کدام خيابان بنهيم؟ اگر زبان ام لال اسرائيلی ها زدند و سيد حسن نصرالله را شهيد کردند، کدام خيابان را به نام او کنيم؟ دور از مسلمانی خواهد بود اگر بخواهيم به جای نام برادران عرب، از اسامی اشخاصی مثل مصدق استفاده کنيم.
معلوم بود که شورای محترم شهر، برای نامگذاری خيابان مصدق، کارِ کارشناسی انجام نداده ولی احمدلله کارشناسان خبره زود متوجه خبط خود شدند و جلوی اين اشتباه بزرگ تاريخی را گرفتند. مگر محمد مصدق برای ايران و اسلام چه کار کرده که بخواهيم خيابانی را به اسم اش کنيم؟ مگر نام کسی را که به مردم کشورش راه استقلال و آزادی بياموزد، در قدرت بر حاکميت قانون اصرار ورزد، به دفاع از منافع ملی قيام کند، با پستی و رذالت وجهالت در افتد و به مردم راه ستيز با اخلاقيات منحط را نشان دهد، با داشتن قدرت و مسئوليت، خواهان تحميق مردم نباشد، خواهان خشونت نباشد، خواهان تبعيض و حق کشی نباشد، با استعمار جانانه بستيزد، با استبداد جانانه بستيزد، در زندان، در تبعيد، تا آخرين دم حيات تن به تسليم و خفت ندهد و سرافراز بميرد، آری، مگر نام چنين کسی را بر خيابان می نهند؟! شما مقايسه کنيد خالد اسلامبولی را که با مسلسل دل و روده ی رئيس اش را بيرون ريخت يا جناب ادواردو را که احتمالا صهيونيست ها او را شهيد کردند با دکتر مصدق و آن چه در طول نمايندگی و وزارت اش انجام داد تا به خطای بزرگی که نزديک بود شورای محترم شهر تهران مرتکب شود پی ببريد. خود دکتر مصدق هم می دانست کاری برای ايران و اسلام انجام نداده که در بند اول وصيت نامه اش نوشت: "وصيت می کنم که فقط فرزندان و خويشان نزديکم از جنازهء من تشييع کنند..." آن وقت شما می خواستيد نامِ يک چنين آدمی را که لابد خودش می دانسته کار مهمی برای ملت نکرده که از آن ها انتظار داشته باشد به تشييع جنازه اش بيايند بر روی خيابانی در ام القرای اسلام بگذاريد! خدای را هزاران بار سپاس که چنين نشد.
از طرف خودم، و روح دکتر مصدق که مطمئنا راضی نمی شد نام اش و خيابان اش به موازات يا در کنار مردان بزرگ و مبارزان راستينی چون خالد اسلامبولی قرار بگيرد از شما تشکر می کنم
دوشنبه شانزدهم دی 1387
شبی از آنِ رابی
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.
یکشنبه پانزدهم دی 1387
ایروانی بنیانگذار کفش ملی...
کاميابيهاي يک کارآفرين ايراني
ايرواني از پيشتازان و بنيانگذاران صنعت مدرن کفش در ايران بود. او از سال 1336 تا 1357 شمسي بيش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم و بيش از 300 فروشگاه زنجيرهاي کفش ملي در سطح ايران تاسيس کرد.
![]() |
ژوزف شومپيتر اقتصاددان و پدر معنوي کارآفريني جهان در تحقيقات خود نشان داده است که سطوح بالاي زندگي دنياي غرب مديون شرکتهاي عظيمي چون IBM، ATT، GE، GM، RCA..... است. تا شرکتهاي کوچک و بودجههايي تحقيقاتي اين قبيل شرکتهاي که دنياي غرب را دگرگون ميکند. او اثبات کرده است که بهرهاي که اينان به جامعه ميرسانند بسيار بيشتر از سودي است که خود از آن حاصل ميکنند.
در ايران اما بنا به ساختار اقتصاد دولتي ظهور اين نوع کارآفرينان همواره بنا به توزيع نابرابر قدرت و عدم امکان فرصتهاي سرمايهگذاري و آشفتگي در سامانه اقتصاد دست کم در نوسان بوده است. به همين جهت بنا به مستندات تاريخي عمدهترين کارآفرينان ايران در دهه 40 و اندکي در دهه 50 به اوج سرمايه و توليد دست يافته و از اين حيث جامعه ايران تنها اثري که از اين مردان بزرگ در حافظه خود ثبت کرده مربوط به اين دوره است.
دحيم متقي ايرواني بيترديد يکي از اين مردان بزرگ اقتصاد ايران است که نامش در تاريخ کارآفرينان ايراني به نيکي ياد شده است. آخرين بار هفت ماه پيش از آنکه دار فاني را وداع گويد، در نامهاي به علي سعيد لو معاون اجراي رييسجمهور يادآور شد که با بازپس گيري مجموعه زنجيرهاي کفش ملي ميتواند بيش از 000/100 شغل توليد کنددکتر علي اصغر سعيدي استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران و فريدون شيرين کام محقق و پژوهشگر تاريخ اقتصاد ايران در اين مقاله به زندگي و سرنوشت اين انتروپرونر (کارآفرين نوآور) اقتصادي اشارات بديعي کردهاند که پارهاي از آن تا به امروز از ديد کارشناسان تاريخ اقتصاد ايران مغفول مانده است.
استفاده از تجربه بزرگان در طول زندگي يکي از شيوههاي جديد در امر آموزش به ويژه آموزش نيروي کار در عصر جهاني شدن اقتصاد و دانش محوري است. در شرايط کشور ما که نياز به کارآفريني براي به حرکت درآوردن نيروي کار جوان روز بروز بيشتر احساس ميگردد تکيه بر پيشگامان تحول اقتصادي در بخش خصوصي که تجربه بومي کردن دانشهاي روز را داشتهاند از جمله امور مهم محسوب ميشود. هدف اين نوشته بررسي زندگي يکي از پيشگامان تاريخ اقتصادي ايران است.
رحيم متقي ايرواني از پيشتازان و بنيانگذاران صنعت مدرن کفش در ايران بود. او از سال 1336 تا 1357 شمسي بيش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم و بيش از 300 فروشگاه زنجيرهاي کفش ملي در سطح ايران تاسيس کرد. رحيم ايرواني در خانوادهاي تاجر پيشه در شيراز بدنيا آمد. چند نسل پيشينان او همگي از تجار بزرگ شيراز و يک نفر از ملک التجارهاي شيراز بودند. پدر بزرگ او اولين تاجري بود که تعدادي پمپ دستي به شيراز آورد. و همين امر باعث شد مردم چاههاي بيشتري حفر نمايند. ايرواني با تمام سختي زندگي شم و بينش اقتصادي را از 6 سالگي با کار در تجارتخانه پدر و پدربزرگش با کارهاي مختلف و جز بهدست آورد. ايرواني در سال 1313 هـ.ش پس از اتمام دوره دبستان براي يادگيري زبان انگليسي به کالج ستيوارت اصفهان رفت که تحت اداره هيات مرسلين کليسايي انگلستان قرار داشت. سه سال در مدرسه شبانه روزي آنجا بود. اين دوره نقش تعيينکنندهاي در شيوه کار ايرواني گذاشت.
او سخت کوشي، انضباط و نحوه رفتار با انسانها و نيروي کار را از شيوههاي آموزش اين مدارس که مبتنيبر شيوه مدارس عمومي انگلستان بود آموخت. مطالعه شيوه هدايت اين مدارس نشان ميدهد که آنها سعي ميکردند که ضمن برقراري انضباط کامل در مدارس قواعد و احترام به قانون را از طريق انجام بازيهاي مختلف در مدارس آموزش دهند. ايرواني در سال 1321 در رشته حقوق دانشگاه تهران پذيرفته شد. در دوران دانشجويي ضمن تحصيل به کارهاي مختلفي مشغول شد.
او در دانشگاه با انتشار نشريه “آيين دانشجويان” با کمک دوست خود عباس اردوبادي در حقيقت يک فعال دانشجويي محسوب ميشد که نظرات دانشجويان را منعکس ميکرد. اين نظريات عمدتا ملي گرايانه بود. پس از پايان تحصيل در سال 1324 به آبادان رفت و شش ماه، به استخدام دادگستري درآمد. پس از آن پروانه وکالت گرفت و پنج ماه به کار وکالت پرداخت. در همين زمان چند ماه در بانک شاهي ايران کار کرد. اين تجربه کوتاه مدت خدمت در بانک به همراه شم اقتصادي او که ناشي از کار در خانوادهاي تاجر پيشه بود باعث گرديد که در همه فعاليتهاي اقتصاديش بر نقش حسابداري تاکيد نمايد. او پس از تحصيل و چندين کار مختلف از جمله تاسيس کارخانه برق فسا، ساخت پاساژ استاندارد در شيراز و تجارت کفش و کالاهاي ديگر، سرانجام واردات کفش را با صنعت کفش جايگزين کرد و بزرگترين صنعت کفش و چرم در ايران و خاورميانه را در طي دو دهه شکل داد. او که نماينده فروش شرکت معروف کفش سازي باتا در ايران بود و کفشهاي لاستيکي از اروپاي شرقي وارد ميکرد، نخست پاساژي در خيابان خيام ساخت و پس از چند سال واردات کفشهاي گالش از چک و اسلواکي با خريد دو دستگاه ماشين تزريق مواد لاستيکي، نخستين توليد کفش را آغاز کرد. در سالهاي 1334- 1333 زميني در اطراف مهرآباد خريد و فعاليتش را در آغاز به آنجا و سپس به پارک صنعتي اسماعيل آباد کيلومتر 15 جاده کرج منتقل نمود.
ايرواني با تجربه کالج ستيوارت در اصفهان، و بانک شاهي ترکيبي از نظمپذيري و دقت محاسبهگري در حسابداري را به هم آميخت که با تکيه بر قواعد و قانون در کار در تمام فعاليتهايش منعکس شد و نمونه خوبي از يک کارآفرين ايراني را پديد آورد. رحيم ايرواني از سال 1325 تا 1357 در کار تجارت و صنعت بود.
او اولين شرکت خود را با نام شرکت سهامي باتا در تير ماه 1330 به منظور صادرات و واردات کفش در سبزه ميدان تهران و آخرين شرکت را به نام چرم خسروي نو در سال 1356 به منظور دباغي و چرمسازي به ثبت رساند. وي علاوهبر فعاليت اقتصادي در همين زمان به يک کار بزرگ اجتماعي دست زد که تا آن زمان در تاريخ ايران سابقه نداشت و نمونه انجام مسووليت اجتماعي کارآفرين در جامعه محسوب ميشد. شرکت کانون مشاوره اقتصادي در تيرماه 1343 به منظور تربيت 22 کودک از دو ماهه تا دو ساله تاسيس شد تا در آينده اين کودکان از مديران بنگاه صنعتي او برگزيده شوند.
دبيران آنها از بين افراد توانا و با تقوي انتخاب ميشدند. سپس تصميم گرفته شده بود که هزينه تحصيلي آنها، مقدم بر ساير هزينهها باشد. هوش بالا، سرسختي، ابتکار و نوآوري، راستگويي، سلامت نفس، توانايي رهبري ايرواني در نزد مديران، همکاران و بسياري از مديران مياني باعث گرديد به او از دريچه شخصيت کاريزمايي نگاه کنند. نحوه رفتار رحيم ايرواني در جهت برقراري روابط مستمر، با افراد پيش ميرفت که در بسياري موارد افراد جذب شخصيت و کار او ميشدند.
او سعي ميکرد استعداد افراد را بيشتر مدنظر قرار دهد و آنها را در برنامههاي اقتصادي خود جذب کند. همينطور وسايل پيشرفت افراد را تا حد امکان فراهم ميکرد تا رضايت آنها حاصل گردد. او مرحله رضايتطلبي افراد را، با شيوههاي مختلف به وفاداري آنها در گروه بالا ميبرد. اين مرحله براي نهاد خانوادگي بزرگي که او ميساخت ضرورت داشت. او هميشه کفش ملي را سفره بزرگي ميدانست که کارگران و مديرانش بايد در حفظ آن کوشا باشند. اين مسالهاي بود که او حتي بعد از ملي شدن اين گروه صنعتي با ارسال توصيه به مديران منتخب دولت بر آن تاکيد ميکرد. شيوه مديريتي او ترکيبي از الگوي پدر سالاري با عقل گرايي و حسابگري همراه بود. در عين حال تلاش نمود به نحو کارايي از ابزارهاي مدرن مديريتي در جامعه ايران که هنوز روابط کارگري در مراحل ابتدايي قرار داشت استفاده نمايد. براي ايرواني علم حسابداري به شدت اهميت داشت. و به همه در بدو استخدام، کارآموزي حسابداري را با نوشتن دفتر روزنامه توصيه ميکرد. بنابر اين از دقت و محاسبه گري در کارها بسيار استقبال ميکرد.
ايرواني در شرکت کفش يونايتد، شرکت فالکو، گوستاو هوفمن و شرکت گابورو تنس ايران با سرمايهگذاران آلماني شريک بود. در اتافوکو با ژاپنيها، ماشينسازي ملي با فرانسويها، و گود بلت ايران با انگليسيها شريک بود. اما شيوه کار او به اين شکل بود که بتدريج سهام و نقش مديريت ايرانيها نسبت به خارجيها، را افزايش ميداد. ايرواني علاوهبر تاسيس فروشگاه کفش ملي در سطح ايران و يکسانسازي قيمت در کل فروشگاهها توانسته بود به شوروي و اروپاي شرقي کفش پوتين صادر نمايد. ايرواني در طي بيش از 30 سال فعاليت، توانسته بود در سال 1356 قريب به 10هزار نفر را در شرکتهايش مشغول نمايد.
ايرواني سياستهاي مختلفي را در جهت رشد گروه صنعتي ملي در پيش گرفت تا خانواده بزرگ کفش ملي را ايجاد کند. ويژگي رحيم ايرواني تاکيد بر نظم، آموزش، اهميت امور مالي، توجه به مديريت، نوآوري در کار، داشتن اصول اخلاقي، انتخاب مديران برجسته، وفاداري به مجموعه گروه بود. او پشت دربهاي بسته نميايستاد و سعي مينمود بر اساس ظرفيتها و محدوديتهاي موجود با استفاده از موقعيتها به توسعه بنگاههاي خويش بپردازد . يکي از بارزترين تاثير اقدامات او فروشگاههاي کفش ملي است که به ساخت فضاهاي خريد و زيباسازي شهرها کمک فراواني کردند. فضاهايي که با رشد شهرنشيني يکي از مکانهاي گردشگري مردم شهرنشين شده بود که نشانه امنيت شهرها نيز بود.
رحيم ايرواني حتي بعد از مصادره اموال به شدت سعي داشت تا خانواده کفش ملي را مراقبت کند. با روي كار آمدن هر مدير جديدي به او تلفن ميزد و تبريک ميگفت و او را تشويق به حفظ گروه ميکرد، زيرا معتقد بود که چند هزار نفر از طريق آن زندگي ميکنند. او کارآفريني بود که در سالهاي پاياني نيز دست از ارائه طرحهاي کارآفريني بر نداشت. او در مصر کارخانه کفشسازي استاندارد را تاسيس کرد و نيز در سال 1371 به ايران برگشت و تقاضاي تاسيس کارخانه کفشسازي کرد. با روي کارآمدن دولت جديد باز اين تقاضا را تجديد کرد اما پاسخي دريافت نکرد
این هم متن آخرین نامه ایشان به آقای سعیدلو در سال 84:
سرور بزرگوارم جناب آقای علی سعيدلو – تهران
با تقديم مراتب ارادت و اخلاص بنده رحيم ايروانی موسس گروه صنعتی کفش ملی در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آن جا بيش از ۳۴ کارخانه و در ايران ۴۳۰ فروشگاه کفش ملی تاسيس کردم که حتما جنابعالی مسبوق هستيد و اينک آواره در انگليس می باشم . روزی که بنده به خواسته بازاريان تهران به حضور حضرت آيتالله العظمی آقای خمينی در حومه پاريس در تاريخ دهم دی سال ۵۷ شرفياب شدم، وقتی معظم له به ايران بازگشتند از روی بنده پروری احوال پرسيدند که به عرض مقدس رساندم که تمام کارخانجات و دارائی بنده را گرفتهاند که بدون اطلاع بنده با نهايت مرحمت به دادستان دادگاه حجتالاسلام قدوسی و جناب آقای مهدی هادوی مقرر فرمودند که کليه کارخانجات و سردخانههای بنده را مرجوع دارند که تائيديه مکتوب بعدا به دست بنده رسيد و متاسفانه کارخانجات را مرجوع نکردند و حتما به عرضتان رسيده که تمام کارخانجات را بستند و بيش از دوازده هزار کارگر را اخراج نمودند . اينک که برنامه مهم جناب آقای رييس جمهور ايجاد کار است، بنده پيشنهاد میکنم که طی تصويبنامهای کارخانجات بنده را مرجوع دارند و حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالی که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد استدعا دارم در اين مورد با جناب آقای وزير صنايع مذاکره فرمايید و اطلاع دهيد که فورا برای ادای توضيحات بيش تر به حضورتان شرفياب شوم . بنده فعلا در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامری باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالی خواهم بود.
بنده به حضور مبارک پيشنهاد میکنم که اگر شغل دولتی ميل نداريد، رياست گروه صنعتی ملی را قبول بفرمائید، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.فدوی، رحيم ايروانی.
شنبه چهاردهم دی 1387
روایت پرچم ایران از قیام کاوه تا کنون
پيشينه
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.
نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979 ميلادي).
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.
دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.
به نقل از سایت: www.farhangsara. com
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
یک روز زندگی...
هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده
بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده
باقی بود.*
*پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا
روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد
زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و
جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت
كرد، آسمان و زمين را
به هم ريخت، خدا سكوت
كرد.*
*به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت
كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت،
خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده
افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت:
"عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز
را به بد و بيراه و جار و جنجال از
دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و
لااقل اين يك روز را زندگی كن."*
*لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با
يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."*
*خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را
تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و
آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به
كارش
نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز
زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و
یک روز زندگی كن."*
*او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی
دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد
حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد
زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،
قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی
فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه
فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را
مصرف كنم."*
*آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و
رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و
زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد
میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند
بال
بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد،
می تواند ....*
*او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی
را مالك نشد، مقامی را به دست
نياورد، اما ...*
*اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد،
روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را
تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و
به آنهايی كه او را نمیشناختند،
سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته
دل دعا كرد، او در همان يك روز
آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد
و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و
تمام شد.*
*او در همان يك روز زندگی كرد.*
*فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا
نوشتند:
"امروز او درگذشت، كسی كه هزار
سال زيست!"*
*زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛
اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم،
اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی
آن است.*
*امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع
خورشید فردا وجود دارد!؟*
سه شنبه دهم دی 1387
خرابی windows و واکنش افراد جالب کشورمون!
يک روز صبح که مینشينند پای سيستمشان، متوجه میشوند که سيستم عامل ويندوزشان خراب شدهاست و درست کار نمیکند.
ببينيم هرکس چه میکند:
احمدینژاد
يک ربع بعد، در يک مصاحبۀ مطبوعاتی اعلام میکند، مدارکی دارد که نشان میدهد عدهای از داخل، به شرکت سازنده ويندوز علامت دادهاند که کاری کند که نرمافزارهايی که ايرانیها کپی میکنند، مشکلساز شود. ظهر همان روز طی نامهای تمام هيئتمديرۀ شرکت ماشينهای اداری و انفورماتيک را برکنار و عدهای از بروبچز دفتر رياستجمهوری را به جای آنها منصوب میکند و شب به اخبار بيستوسی دستور میدهد که خبر دستيابی به تکنولوژی گياهيِ ساخت ويندوز بهدست محققان ايرانی را اعلام کند..
خاتمي
اول باور نمیکند که ويندوزش خراب شده باشد و نيمساعتی جلوی مانيتور معصومانه و با گردن کج مینشيند تا شايد دلش به رحم بيايد و درست شود... بعد يک ساعتی برای کامپيوتر دربارۀ فلسفۀ اخلاق و لزوم گفتگوی تمدنها و ارتباط بين مردمسالاری دينی و درست کار کردن ويندوز صحبت میکند. بعد بلند میشود، میايستد و يک « استادهام چو شمع مترسان ز آتشم» اجرا میکند. بعد هم که میبيند هيچکدام فايدهای ندارد، با ترس و لرز و بعد از چند بار استخاره دستگاه را خاموش میکند.
هاشمی رفسنجاني
لبخند میزند و آنقدر صبر میکند که يا بتواند شرکت مايکروسافت را وارد ايران کند و يا بيل گيتس را به خاک سياه بنشاند.
کروبي
با عصبانيت تمام چند فحش آب نکشيده به هرکس که کامپيوتر را ساخته، میدهد و بعد نامه اعتراضآميزی به جنتی مینويسد و پس از ذکر چند خاطره از اوايل انقلاب، شورای نگهبان را مسئول بالا نيامدن ويندوز و به رياستجمهوری رسيدن احمدینژاد معرفی میکند.
محسن رضايي
با بروبچههای سايت بازتاب (تابناک) تماس میگيرد تا خبر بسيار تندی در مورد فساد اخلاقی مخترع کامپيوتر و سازندۀ ويندوز منتشرکنند و کامپيوترش را در اين بين از پنجره به بيرون پرتاب میکند.
مصطفی معين
میزند زير گريه و قهر میکند.
قاليباف
بلافاصله به واحد انفورماتيک شهرداری (بچههای سابق واحد انفورماتيک ناجا) تماس میگيرد تا ترتيب نوشتن يک سيستم عامل جديد را بدهند.. بعد به واحد تابلوها و علائمِ شهرداری (بچههای سابق تابلوها و علائم ناجا) دستور میدهد تا يک روزشمار در محل ساخت سيستم عامل جديد نصب کنند... بعد، از واحد آموزش ضمن خدمت شهرداری تهران (قاعدتاً باز هم واحد آموزش ضمن خدمت سابق ناجا) میخواهد تا مقدمات آموزش و اخذ مدرک MCSD او را فراهم کنند.
علی لاريجاني
با جواد لاريجانی مشورت میکند.
جواد لاريجاني
با دوستانش در انگليس مشورت میکند و قرار میشود آنها با مقامات آمريکايی لابی کنند تا اجازه بدهند او با نماينده شرکت مايکروسافت در زير پل سانفرانسيسکو ملاقات خصوصی و تماس محرمانهای داشته باشد. در اين تماس نطفۀ بسياری از حوادث در حوزۀ سيستمهای عامل بسته میشود.
ابراهيم يزدي
بلافاصله به بهانۀ معالجۀ پروستاتش راهی آمريکا میشود و آنجا از خود بيل گيتس يک نسخۀ ارجينال از ويندوز ويستا هديه میگيرد و بعد از شش ماه به ايران برمیگردد.
عسکراولادي
(اصولاً حتی در عالم فرض هم محال است که ايشان با کامپيوتر و سيستم عامل آشنايی داشته باشد.)
فاطمه رجبي
بلافاصله در نسخۀ دستنويسی که ديشب نوشته بوده و در آن هاشمی و خاتمی و کروبی و قاليباف و پانزده نفر ديگر از مسئولان و مقامات مهم مملکتی را خائن و فاسد و جاسوس و پارتیباز و غارتگر ناميده بودهاست، نام فيل گوتس (بيل گيتس) را هم وارد میکند و برای يکی از مسئولان وبلاگ شخصی و سايت خبری رسمیاش فکس میکند تا همزمان در چند سايت خبری و فردا در چند روزنامه دولتی به چاپ برسد... بعد مشغول سيبزمينی پوست کندن میشود.
حسين شريعتمداري
بلافاصله گفتوشنود بسيار بامزه، انتقادی، مرتبط و مؤدبانهای دراين باره قلمی میکند. مثلاً تو اين مايهها:
گفت: شنيدی اين بيل گيتس بیشعورِ عوضيِ گفته ما با ويندوزمان ايران را نابود میکنيم.
گفتم: از اين خرپور خاکبرسر آمريکايی هر چی بگی برمياد.
گفت: اما اين آدم احمق مگه با چند تا ويندوز و پنجره چیکار میتونه بکنه؟
گفتم: خودش هم نمیدونه. ميگن يکی از پنجرۀ طبقه دهم پريد پايين. وقتی خورد زمين و داشت ذرهذره هلاک میشد، يکی از ميون جمعيت گفت چی شده؟ اين بدبخت هم گفت والله من خودم هم تازه رسيدم!
دوشنبه نهم دی 1387
شاه عباس!
کارت امتیاز متوازن در دوران شاه عباس !
شاه عباس از وزير خود پرسيد: امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"
شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
تحليل حكايت:
1- يك شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.
2- در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي ناموزون سيستم است
شنبه هفتم دی 1387
پندهای حکیمانه!
پند اول
بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني
پند دوم
.گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
.گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
. هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
خرگوش بنشست بي حركت
.روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
. لازمه ي نشستن و كار نكردن بالا نشستن است
پند چهارم
براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
كه منم پيام رسان به شما ، كه بي من پيامي نيايد
.ريه بانگ بر آورد
هوا، كه رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
و هر عضوي به نحوي مدعي
، تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوي رياست كرد
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
.اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
.روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به
رياست رسيد
نتيجه اخلاقي
.چون لازمه ي رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست كند
چهارشنبه چهارم دی 1387
اقتصاد ایران از سال 1384
سیر شاخص های اقتصادی ایران از سال ۱۳۸۴

دوشنبه دوم دی 1387
کارمندان آجری!!!
تشخيص و تعیین بخش کارمندان جديد با استفاده از روش آجری!!!
براي اينکه تشخيص دهيد کارمندان جديد را بهتر است در کدام بخش به کار بگماريد، مي توانيد به ترتيب زير عمل کنيد:
400 عدد آجر در اتاقي بگذاريد و کارمندان جديد را به آن اتاق هدايت نماييد. آنها را ترک کنيد و بعد از 6 ساعت بازگرديد. سپس موقعيت ها را تجزيه و تحليل کنيد:
* اگر دارند آجرها را مي شمرند، آنها را در بخش حسابداري بگذاريد.
* اگر از نو (براي بار دوم) دارند آجرها را مي شمرند، آنها را در بخش مميزي بگذاريد.
* اگر همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، آنها را در بخش مهندسي بگذاريد.
* اگر آجرها را به طرزي فوق العاده مرتب کرده اند، آنها را در بخش برنامه ريزي بگذاريد.
* اگر آجرها را به يکديگر پرتاب مي کنند، آنها را در بخش اداري بگذاريد.
* اگر در حال چرت زدن هستند، آنها را در بخش حراست بگذاريد.
* اگر آجرها را تکه تکه کرده اند، آنها را در قسمت فناوري اطلاعات بگذاريد.
* اگر بيکار نشسته اند، آنها را در قسمت نيروي انساني بگذاريد.
* اگر سعي مي کنند آجرها ترکيب هاي مختلفي داشته باشند و مدام جستجوي بيشتري مي کنند و هنوز يک آجر هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذاريد.
* اگر اتاق را ترک کرده اند، آنها را در قسمت بازاريابي بگذاريد .
* اگر به بيرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ريزي استراتژيک بگذاريد.
* اگر بدون هيچ نشانه اي از تکان خوردن آجرها با يکديگر در حال حرف زدن هستند، به آنها تبريک بگوييد و آنها را در قسمت مديريت قرار دهيد.















